تبليغاتX
غارنورد

سفر نامه قله 7134 متری لنین ___ قرقیزستان __ شهر اوش __ فلات پامیر __ مرداد ماه 1387

یه کم دیر شده ولی به پیشنهاد یکی از دوستان نوشتمش

 

روز اول چهارشنبه 2 مرداد 1387


ساعت 11 از خانه خدا حافظی کردم و به محل چیدن ساک ها و وسایلمان در منزلی که متعلق به آقای زندی بود رفتم چند نفر دیگر بچه های گروه انجا بودن از جمله بنی عامریان که از سنقر آمده بود و بابایی که از اسلام آباد . ساکهای سنگین رو در وانتی گذاشتیم و به فرودگاه کرمانشاه امدیم بقیه بچه ها هم یکی یکی امدند و به کمک هم انها را داخل سالن بردیم .

خانواده های همه بچه های تیم بودند بجز خانواده من . واین رفتنم رو راحت تر می کرد .

تنها دونفر به خاطر شخص من به فرودگاه امده بودند آقای مجتبی مقدسی از دوستان خوبم و زهرا مهرابی از شاگردان کوهنوردیم .

کلی عکس یادگاری و خانوادگی گرفته شد .

موقعه ترک سالن برای رفتن به داخل هواپیما در ساعت حدود 4 عصر پدرم و دایی جعفر و پسر عموم علیرضا به اونجا اومدن .

یه خداحافظی بسیار کوتاه و چهره پیر و شکسته بابام که دستاشو رو نرده ای که ما رو از هم جدا می کرد تا لحظه بازگشت در ذهنم ثبت شد .

به تهران رسیدیم و تا پرواز به مشهد کلی در فرودگاه بی کار بودیم و هر کسی کاری می کرد این حمید مرادی هم چپ و راست عکس و فیلم می گرفت .

آقای لیامی هم از تهران به ما ملحق شد و تیم ما 19 نفره شد .

خیلی دیر وقت به فرودگاه مشهد رسیدیم کیسه بارهای بعظا30 کیلویی رو در انبار فرودگاه گذاشته. و با چند دستگاه سواری به منزلی واقع در خیا بان بهار رفتیم .

ساعت الان حدود 2 صبح شده بود .

 

روز دوم نجشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۷

تا موقع پرواز به بیشکک پایتخت قرقیزستان فرصت داشتیم تا به پا بوس امام رضا بریم .

بعد از صبحانه همگی به حرم رفتیم و قرار گذاشتیم برای نهار در منزل جمع شویم .

در حرم اتفاق جالبی افتاد ساعت مچی من دور حرم گم شد و در عرض نیم ساعت

اونو تو تحویل داری پیدا کردم .

نهار رو با عجله خوردیم و به فرودگاه امدیم بارها رو تحویل گرفتیم و به سالن پرواز های خارجی رفتیم . چند ساعتی طول کشید تا تشریفات خروج از مرز هوایی رو انجام دادیم .

تو سالن فرودگاه تعداد زیادی از اعراب شیعه مذهب کشور های حوزه خللیج فارس برای زیارت امام هشتم به مشهد امده و الان در حال بازگشت به کشور خودشان بودند .

بلاخره پرواز ما در ساعت حدود ۶ انجام شد با هواپیمایی شرکت اسمان .

ساعت ۸ در فرودگاه مانس بیشکک بودیم و بعد ار کنترل پاسپورتهایمان با دو دستگاه مینی بوس به هتلی در خارج شهر رفتیم برای اقامت چند ساعته .

قرقیزستان کشوری است مسلمان که حدود ۶ میلیون جمعیت دارد و به زبان ترکی و نیز روسی تکلم می کنن . جمعیت این کشور از نزاد های روس ــ ازبک و قرقیز هستند . اقتصاد این کشور بر پایه دامداری و کشاورزی استوار شده .

کشتزار های مسطح و بسیار وسیع و همچنین مراتع فراوان باعث شده که شرایط پرورش چهارپایان از جمله بز و گوسفند و گاو وگاو میش که به ان یاک می گویند و همچنین اسب در این کشور فراهم بشه .

با این وجود سیستم های مکانیزه کشت و کار کشاورزی بسیار قدیمی و فرسوده بود .

اب و وهوای این فصل از سال بسیار مطبوع و دلچسب ولی فکر می کنم زمستانهای بسیار سردی رو باید داشته باشه .

بهر حال شب را در ان هتل قدیمی با ساختمان مربوط به زمان حکومت کومنیستی به صبح رساندیم.

ساختمان ها در شوروی سابق فاقد تزئینات و شکل و شمایل زیبایی هستند ولی بسیار محکم و استوار ساخته می شدند و این یکی از خصیصه های ساخته های روسی می باشد .

 

روز سوم ۴ مرداد ۱۳۸۷

صبح زود بیدار شدیم و برای بعضی ها این کار چقدر سخته

به فرودگاه مانس بیشکک امدیم با همان مینی بوس های بنز راستی براتون بگم اکثر اتوموبیل های این کشور بنز و ب ام و هستند و همچنین ای او دی و با قیمت بسیار پایین مثلا با حدود ۷ میلیون می شد یه الگانس یا باراباس اخرین سیستم خرید .

با یه هواپیمای ملخی خیلی قدیمی به سمت شهر اوش پرواز کردیم در حالی که قدمت هواپیما و تکانهایی که می خورد باعث تمسخر و استهزاء لوده های تیم ما شده بود .

فاصله بین بیشکک تا اوش حدود ۷۰۰ کیلومتر بود . اوش یکی از مراکز مهم کشاورزی و باغداری این کشور است و همچنین پرورش اسب و چهار پایان .
بعد از یک ساعت در فرودگاه اوش فرود امدیم . و با استقبال دختر با حجابی که اسم رضا لیامی را روی کاغذی نوشتهبود مواجه شدیم .
بیوت مسلمان بود و از چند وقت قبل با رضا لیامی در خصوص هماهنگی این برنامه در ارتباط بود .
او مسئول پذیرش تیم های طرف قرارداد شرکت پامیر اکسپدیشن بود .

با سه دستگاه مینی بوس به هتل تازه ساز رفتیم که از روبروی اون رودخانه ای می گذشت .

شهر اوش نسبت به بیشکک بسیار محروم تر بود و البته بسیار مردمان خونگرم تری هم داشت . درصد خلوص نزاد قرقیزی اینجا بیشتر از بیشکک بود .

یک شب در این هتل خوابیدیم و در این مدت اذوقه و تدارکاتی رو که برای برنامه لازم داشتیم از فروشگاه های شهر تهیه کردیم .

روز چهارم ۵ مرداد ۱۳۸۷

بازم تکرار کار چند روز قبل یعنی بار زدن کیسه بار های سنگین .

با سه دستگاه مینی بوس تیم نا همگون ما همرا با حدود بیست و چند کیسه بار سنگین به سمت بیس کمپ ( اردوگاه اصلی ) قله لنین به راه افتادیم .

مسافت بین راه حدودا ۴۰۰ کیلو متر بود ولی به علت خرابی جاده حرکت وسائل نقلیه کند و در نتیجه خیلی دیر به انجا رسیدیم .

بین راه چشم انداز مزارع و باغات سر سبز برایم بیشتر از هر چیز دیگری جلب توجه می کرد .

روستا هایی که با خانه های خیلی بد ساخته و عمدتا از زمان شوروی سابق تا به حال نو سازی نشده بودند. و بافروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و عدم پشتیبانی حکومت روسیه از کشور های تازه استقلال یافته وضعیت معیشتی مردم این جمهوری ها چندان تعریفی نداشت .

جاده کم کم به ارتفاعات می رفت و ما به فلات مرتفع پامیر رسیدیم متوسط ارتفاع در این قسمت از قرقیزستان حدودا ۲۵۰۰ تا ۳۰۰۰ متر می رسید و این نشان می داد که در فصول سرد زمستان باید اب و هوای بسیار سردی رو در پیش داشته باشند .
و سراسر پوشیده از مراتع پرورش چهار پایان و عمدتا گاو و گاو میش و اسب است .

نهار در یکی از همین روستا های بین راه خوردیم .

مسئول پذیرایی از ما یه دختر جوان و مسلمان بود به اسمه اجما اگه اشتباه نکنم .

بعد از ظهر به کمپ اصلی قله رسیدیم ارتفاع در این محل ۳۶۰۰ متر است و در اطراف چندین کمپ دیگر از شرکت های دیگری به چشم می خورن .

کمپ پامیر اکسپدییکشن بالاتر از بقیه قرار گرفته بود و با چادر های زرد رنگی که محوطه ای به مساحت ۱۰۰۰ متر را در بر می گرفت بصورت مستطیلی شکلی اراسته شده بود .

هر سه نفر در یک چادر اسکان داده شدیم و وسایل را برای فردا محیا کردیم امروز را در این محل خواهیم بود و فردا بعد از تحویل بار ها به مسئول کمپ(الکس)جهت حمل بااسب راهی کمپ یک در ارتفاع ۴۴۰۰ متر خواهیم شد .

شام را در یکی از الاچیق های محلی که خودشان به ان یورت می گفتند خوردیم و ساعت ۱۰ خوابیدیم .

 

روز پنجم ۶ مرداد ۱۳۸۷

صبح بار های عمومی و همچنین کفشهای سنگین دوپوش کوهنوردی همراه کرامپونها و کلنگ های کوهنوردی رو که بالغ بر ۴۰۰ کیلو شد سوار اسب کرده و خود با کوله هایی که تجهیزات شخصی در اون بود به سمت کمپ اول در ارتفاع ۴۳۰۰ متر به راه افتادیم حرکت ما از داخل یک دره بسیار سر سبز و خوش منظره بود .

حمل باز از کمپ اصلی به کمپ یک با اسب انجام می شد و در ازاء حمل هر کیلو بار ۲ یورو دریافت می کردند .
مسئولین خوشگذران مامی توانستند مقداری از پول حمل بارکه بالغ بر ۸۰۰ یورو می شد کم کنند .
حد اقل نصف اونو با حمل توسط خود افراد و حذف مقادیر زیادی اب که در بار ها بود صرفه جویی کنن .

حدود ۶ یا ۷ ساعت طول کشید تا به کمپ یک رسیدیم و در این بین چند بار از رود خانه گذشتیم و به موازات یخچال بسیار بزرگی که دهها متر عمق یخ اون بود و چندین کیلو متر طول داشت حرکت می کردیم .

هر چه به کمپ یک نزدیک می شدیم هوا رو به خرابی می گذاشت و بارش برف شروع شد .

بین راه به کوهنوردانی برخورد می کردیم که همگی بی انکه بتوانن قله رو صعود کنن به سمت ارتفاعات پایین و کمپ های اصلی خود در تردد بودن و این شک و گمان در دلهای ما هم بوجود می آمد که شاید چندین روز دیگر ما هم همچون اینان با خستگی بسیار و بدون دست یابی به قله بازگردیم مثل چند تیم قبلی ایرانی که به علت خرابی هوا نتوانسته بودن صعود کنن .

به هر تقدیر به کمپ اول رسیدیم . خانمی چادر های مارا که مثل چادر های کمپ اصلی سه نفری بود نشانمان داد و ما اسکان یافتیم .

بچه های تیم اول کرمانشاه را هم ملاقات کردیم . چند نفر از انها به کمپ اصلی برگشته بودند و چند نفر انها هم در اینجچا بودند .

مسعود بنیادی ــ فیاض بخش ـــ حمید مکفی و .....

بچه های شیراز چند نفر از تهران

از اذربایجان و خراسان و کردستان هم تعدادی بودند

خلاصه از سراسر کشور ایرانی اینجا پر بود .

من با اقایی عطایی یک چادر گرفتیم و وسایلمان رو در ان گذاشتیم .

کمپ یک روی یخچال اصلی منطقه قرار گرفته بود و روبروی ما قله لنین مستور در یخ و برف خود نمایی می کرد .

از اینجا به بعد در گیری با یخ و برف شروع می شد .

 

روز ششم ۷ مرداد ۱۳۸۷

دیشب سران تیم که متشکل از

رضا شهلائی ــ هادی میرزاپور و لیامی بود تیم را به گروه های کوچکتری تقسیم کردند .

بر این اساس تعدادی از نفراد قوی را جدا کرده و مابقی تیم را که ۱۲ نفر می شدند جهت اجرای یک برنامه یک روزه امروز راهی کمپ دوم در ارتفاع ۵۲۰۰ متر می کنند .
و به تیم دوم که شامل من مهدی سیف الله پور فرشید نوذری اسد احمد یزدان عطائی هادی میرزا پور و رضا شهلایی بود یک استراحت یک روزه در کمپ اول می دادند .

به همین خاطر تیم اول را بعد از صرف صبحانه به سرپرستی لیامی راهی کمپ دو کردند و ما مشغول بررسی وسایل و تجهیزات برنامه برای فردا شدیم .

کرامپون ها رو اندازه می کردیم و به گتر و وسایل فنی که داشتیم می رسیدیم .

در کنار تیم هم چیزی نزدیک به ۶۰ کیلو بار از مواد غذایی و اب جهت حمل به کمپ دو به بار برها دادن . نرخ حمل بار به کمپ دو که توسط نفر انجام می شد در ازاء هر کیلو ۵ یورو بود .

بغیر از این بارها خود بچه ها نیز هر کدام به مقداری چند کیلو بار حمل کردند .
در کپ دو سه چاد جهت اسکان سه نفر تعبیه شده بود .

و این چادر ها را از شرکت پامیر اکسپدیکشن کرایه کرده بودیم . نرخ کرایه چادر هم گویا هر روز ۵ یورو بود . و هزینه حمل انها را هم دریافت می کردنند .

به هر حال تیم در ساعت ۹ صبح با همراهی راهنمای ازبکستانی که ایگور نام داشت به راه افتادند .

چهره افتاب سوخته ایگور نشان از تجربه زیاد او در این کوهستان داشت .

بین تیم اول و کمپ یک ارتباط بیسیمی برقرار بود و ما از وضعیت نفرات مطلع می شدیم .

بعد از چند ساعت بار ها را در کمپ دو قرار دادن و به سمت پایین حرکت کردند .

غروب خسته و بسیار تشنه به کمپ اول مراجعه کردند در حالی که چهر هایشان بسیار سوخته بود .

با اینکه از کرم های ضد افتاب استفاده کرده بودند ولی باز هم تابش افتاب از روی برف ها و بالای سر اسیب رسان بود .

گزارش لیامی حاکی از ان بود که چند نفر از بچه ها به کمپ دوم نرسیدن چند نفر با خستگی به انجا رسیدن و چند نفری هم وضعیت خوبی داشتن که این گروه سوم شامل دکتر مردان پور ــ بهروز بابایی ــ محمد بنی عامریان بودند .

فردا تیم ما عازم می شویم به همین خاطر کوله ها رو بستیم و حاضر شدیم برای حرکت در ساعت ۵ صبح فردا .
خدایا به امید تو

 

روز هفتم ۸ مرداد ۱۳۸۷

ساعت ۴ از خواب بیدار شدیم و با نور چراغ پیشانی لباسها را پوشیده و کفشهایمان را به پا کردیم .

جهت صعود ارتفاعات بالا مثل یه همچین قله ای باید کفش مخصوصی به پا کرد که علاوه بر اینکه پا را در برابر سرما و نفوذ اب و برف محافظت می کند قابلیت نسب کرامپون هم داشته باشد . کرامپون وسیله ایست جهت صعود از مسیر های یخی و لغزنده که با نیشهای بسیار تیزی که دارد مانع از بوجود امدن این مشکل برای کوهنورد می شود .

سران فرمودند می توانید تا حدود ۵ کیلو از بارهای شخصی خودتان را جهت حمل توسط بار برها به اینجا بیاورید .

با دیدن کیسه خوابها ـ کت پر دستکش پر و خیلی دیگر از وسایل شخصی همراهانم از دادن وسیله شخصی به بار بر خود داری کردم و این کار را یه جور ضعف در خودم می دانستم .

به همین خاطر همه بار خود را برداشته بعلاوه دو بطری پر اب خوردن ــ دوربین فیلمبرداری باطریهای اضافه ان و ....
فکر می کنم وزن کوله پشتی من از بقیه بیشتر بود . ولی شکر خدا بسیار سر حال بودم .

تا موقع راه افتادن زمان زیادی طول کشید و بلاخره در ساعت ۶ به سمت شکافهای یخچال بزرگ مسیر حرکت کردیم .

قبل از ما تیمهای دیگری از ملل مختلف حرکت کرده بودن .

زیر شکافها و شیب مسیر کرامپون ها را هم پوشیدیم با دیدن این صحنه که بعضی از دوستان حتی در پوشیدن کرامپون مشکل داشتند به وقتی فکر می کردم که خدای نکرده اگه این افراد دچار مشکل فنی بشوند چطور می توانند با ان رویا رویی کنند .

سرعت ما در بالا رفتن خیلی زیاد بود و در حقیقت به روش کرمانشاهی صعود می کردیم وم سرعت من باز از تیم بیشتر بود جهت تصویر برداری باید از تیم جلوتر می رفتم و مجدد به انتهای تیم بر می گشتم .

بعد از یک و نیم ساعت از همه نفرات حاظر در مسیر جلو تر افتادیم و در راس تیم هم من بودم .

حالا ما تا کمپ دوم مسافت زیادی نداشتیم فقط یک مسیر تراورسی که حدود ۴۵ دقیقه طول می کشید .

در افکار خود بودم که فریاد یکی از بچه ها که داد زد بهمن بهـــــــــــــــمن مرا به خود اورد .

روبروی ما دیواره ای بلند بود که مسیر حرکت از کمپ سوم تا قله بود . بهمنی بدون انکه صدایی داشته باشد از این شیب بسیار تند به پایین سرازیر شد . خواستم دتر عرض مسر به سمت چپ خود فرار کنم که آقای شهلایی گفت تغییر مسیر می دهد .
وجود یه برامدگی باعث تغییر مسیر بهمن شد ولی درست روی مسیرحرکتبه سوی کمپ دوم ریخت و آنرا تا حدود ۱۰۰ متر و عمق حد اقل ۳ متر پوشاند .

اگر ما فقط یک ربع تا نیم ساعت جلو تر بودیم همگی کشته می شدیم . و این خواست خدا بود که بهمن در جایی ریخت که کسی نبود . وگرنه فاجعه ایی رخ می داد .

به هر حال از روی بهمن گذشتیم دختری المانی که در حال بازگشت از کمپ دوم بود زمانی که به من رسید با هیجان بسیار از سقوط بهمن حرف می زد و منم هم که خیلی زبان خوبی بلد بودم با تکان دادن سر و یس گفتن و او مای گاد حرفایش را تایید می کردم .

ساعت حدود ۹:۳۰ به کمپ دوم رسیدم .
استراحتی در حد دوساعت داشتیم تا اینکه الکسی کوهنورد روسی که بار بر تیم ما هم بود و راهنمای این قله بود به انجا رسید . پیشنهاد داد که مقداری از بارها را به کمپ سوم ببرد . حدود ده کیلو .
نرخ حمل بار از کمپ ۲ به ۳ در ازاءهر کیلو ۱۰ یورو بود با شنیدن این قضیه به رضا شهلایی گفتم من هم می توانم بار ببرم سر حالم ولی باید پولش را بدهید

به همین خاطر انها هم که از خدا می خواستن کسی پیدا بشود که بار کشی کند حدود ۱۰ بار برای من کنار گذاشتند و به مهدی صیف الله پور هم یه مقدار بار دادن مهدی راضی به امدن نبود . ولی تحت تاثیر رو در واسی رضا شهلایی قرار گرفت و نهایتا در ساعت ۱۱ بی انکه غذایی خورده باشیم به سمت کمپ سوم در ارتفاع ۶۲۰۰ متری شدیم ارتفاع کمپ دوم ۵۳۰۰ متر بود .
یک سوم مسیر را به راحتی طی کردم ولی دو سوم باقی مانده که شیب بسیار تندی هم بود به سختی .

بین راه کوهنوردان هموطن که از کمپ دوم به سمت کمپ سه حرکت می کردند بصورت تیم های بسیار شلوغی می دیدم .
این نوع صعود از تیم های خارجی دیده نمی شد . در کل از تعداد نفرات حاظر در منطقه نصف انها ایرانی بودند .
حتی یکی از خانم هایی که در اردوی تیم ملی جهت صعود اورست هم در مسیر بود همرا چند نفر از بچه های تهران که از تیم شهرداری تهران امده بودن .

ساعت حدود ۴ به کمپ سوم رسیدیم . این شکست رکورد قله دماوند بود چون من تا ان زمان از دماوند بالا تر نرفته بودم و این برای من و مهدی رکورد جدیدی محسوب می شد . بعد از تحویل بارها به الکسی به سمت کمپ دوم پایین امدیم در حالی که با مهدی در مورد نحوه سرپرستی تیم و چیزهای دیگر حرف می زدیم .

ساعت ۷ به کمپ دوم رسیدم خسته ولی خوشحال

مورد پذیرایی گرم دوستان قرار گرفتیم و با سوپی که اقا اسد گل درست کرده بود حالی بردیم . بعد از شام در چادرهای خودمان خوابیدیم .

 

روز هشتم ۹ مرداد ۱۳۸۷

شب قبل تصمیم گرفتند که ساعت ۱۰ صبح به سمت کمپ سوم حرکت کنند و این برای من و مهدی که از برنامه روز قبل بسیار خسته بودیم خبر خوبی بود .

تا ساعت ۱۰ وقت داشتیم به وسایل خودمان برسیم و باز هم دوستان ما چند کیلو از بار های خود را به بار بر ها دادند تا به کمپ سه حمل کنند ولی من از این کار امتناع کردم .

گروه های زیادی به سمت کمپ سوم به راه افتادند و ما هم ساعت ۹:۳۰ به سمت بالا حرکت کردیم .

شیب اول تا ارتفاع ۵۷۰۰ متر خوب بالا امدم اما به علت سنگینی کوله و نیز خستگی ناشی از برنامه روز قبل از تیم ارام ارام فاصله گرفتم .
ولی از پا نیفتادم . و به سمت بالا حرکت می کردم .

تقریبا یه ربع ساعت دیر تر از دوستان دیگه به کمپ سوم رسیدم . بچه ها داشتن چادر ها رو علم می کردند تعداد چادر هار کمپ سوم نسبت به کمپ دو کمتر بود ولی با این وجود حدود ۲۰ چادر رنگارنگ هم اینجا علم شده بود .

چادر ما پایین تر از بقیه قرار گرفته بود و کمتر در معرض باد احتمالی قرار می گرفت .

چادر ها رو علم کردیم و کوله ها را داخل انها چیدیم . من و آقای عطایی در یک چادر اسکان یافتیم و رضا شهلایی و هادی میرزا پور با هم و اسد احمدی و فرشید نوذری هم چادر شدند .

با برفهای اطراف که تمیز هم بودند اب درست کردیم و تا انجا که می توانستیم خوردیم اینجا خوردنی ترین چیزی که می شود خورد مایعات است .

خستگی من باعث شد چند ساعتی که تا غروب افتاب وقت بود بخوابم .

غروب از چادر بیرون زدم و گشتی در اطراف زدم فلات پهناور پامیر که تا افق مملو از قلل رفیع بود در کشور تاجیکستان در قسمت جنوبی کوه مشخص بودند و قله های ۷ هزار متری کمونیزم ــ دوشنبه و کورژنسکای مشخص بودند .

جمعیت زیادی روی گردنه زیر کمپ سوم روی مسیر منتهی به قله جمع شده بودند .
نزدیک تر که شدم بچه های ایرانی هم امدند علت را جویا که شدم گفتند که یک کوهنورد اهل چک بر اثر سقوط از تیغه نایف ( محلی در مسیر قله ) دچار شکستگی جمجمه و دست شده صورتش هم اسیب دیده است .

و جمعیت برای کمک از گردنه پایین می رفتن که اورا بالا بیاورند .
ما کرامپون به پا نداشتیم و به همین خاطر به چادر مراجعه نمودیم .

از طریق بیسیم مطلع شدیم که یکی از بچه های شیراز هم به علت ادم ریوی متاسفانه جان خودش رو از دست داده .

شب تو چادر نظر خوای شد برای فردا در رفتن به قله و یا پایین رفتن و هم هوایی ئر ارتفاعات پایین .نظر خواهی کردند :

من گفتم با توجه به این مسئله که نباید فرصت رو از دست داد برای صعود به قله چون معلوم نیست هوای روزهای اینده چطور باشه .

ولی عاقلانه ترین نظر به اعتقاد من این است که سلامت برنامه رو به خاطر سرعت و احتمال به خطر نیندازیم و به پایین برگردیم .

عطایی هم گفت من فعلا حالم خوب است و اگر تا فردا به همین صورت بمانم به سمت قله خواهم رفت .

اسد و فرشید نوذری گفتند که ما خوبیم ولی شهلائی با نظر آنها مخلفت کرد و برای حرفش دلائلی آورد .

بعد از این نظر خواهی تصمیم قطعی بر پایین رفتن من گرفته شد و تا فردا وضعیت بقیه هم مشخص خواهد شد .

با ایگور در مورد حرکت به سمت قله صحبت کردند و او مخالفت کرد ( ایگور راهنمای ما بود ) با اصرار زیاد شهلائی و میرزاپور او دیگر راهنما های موجود در کمپ سوم را فرا خواند تا در این مورد تصمیم بگیرند که می شود تیمی را بدون هم هوایی به قله برد یا نه ؟

بعد از کلی جر و بحث خلاصه توافق شد که تیم حدود هشت ساعت به سمت قله حرکت کند و در پایان هشت ساعت در هر جایی که رسیدند به سمت کمپ مراجعت کنند .

اقا اسد سوپ محلی کرمانشاهیی را که ترخینه نام دارد درست کرد و من خیلی از ان خوردم .

خیلی چسبید و یه آمپول دگزا متازون هم آقای عطایی برایم تزریق نمود . حالم خیلی بهتر شد و خستگی به سرعت از بدنم خارج گردید .

قبل از خواب به آقای شهلایی اعلام کردم که من هم فردا با شما به سمت قله خواهم آمد .

و خوابیدیم

قرار شد ساعت ۵/۵ صبح بیدار شویم و حرکت کنیم .

 

روز نهم ۱۰ مرداد ۱۳۸۷ ( ۱ )

تا ساعت ۵ چند بار بیدار شدم و ساعت را نگاه کردم چون قرار بود من بقیه را بیدار کنم . هنوز ساعت ۵ نشده بود که آقا رضا شهلائی صدا زد . فورا کیسه خواب را جمع کردم و کوله پشتیم را از چادر بیرون انداختم یه لیوان شکلات داغ از چادر شهلائی گرفتم و با چند عدد بسکویت خوردم . و چقدر بد مزه بود این شکولات بی خود کفش ها پوشیدم و از چادر بیرون امدم و کرامپون ها را هم به پا کردم .

بقیه هم یکی پس ا دیگری اماده شدند . فرشید نوذری از چادرش بیرون نیامد و حتی جواب آقا رضا که چندین بار صدایش زد را هم نداد تا اینکه اسد احمدی امد و گفت ایشان می گوید که نمی تواند به سمت قله همراه تیم باشد .

یه رشته طناب ۵۰ متری سیاه رنگی که متعلق به جواد الماسی بود برداشتیم و به سمت قله حرکت کردیم .

ایگور جلوتر از همه من پشت سر او و بقیه پشت سر ما در حال حرکت بودند .

احساس سر حالی خوبی داشتم و راحت حرکت می کردم . در همان شیب اول یک بطری ۲ لیتری آب از رضا شهلائی گرفتم و در کوله خودم گذاشتم . یک بطری یک و نیم لیتری و یک فلاکس اب جوش به همراه وسایل شخصی خودم در کوله بود بازم من از بقیه سنگین تر حرکت می کردم و این که می توانستم بیشتر از بقیه بار به سمت بالا ببرم مرا راضی می کرد .

بین راه وظیفه تصویر برداری و عکاسی تیم هم به عهده من بود و این کار را برایم سخت تر می کرد .

قلل کورژانفسکای و کمونیسم و دوشنبه در کشور تاجیکستان از دور دست نمایان بودند .

و فلات پهناور و پر از قلل ۵ و ۶ هزار متری که به احتمال زیاد خیلی از انها هنوز صعود نشده بودند .

حرکت به کندی ولی پیوسته انجام می شد سرمای هوا در ساعت ۶ صبح که ما حرکت کردیم چندین درجه زیر صفر بود . اما به تدریج بالا امدن خورشید . هوا گرم شد .
به ارتفاع ۶۴۰۰ یا ۶۵۰۰ که رسیدیم چند چادر زرد رنگ نورتفیس متعلق به تیم بچه های شیراز را دیدیم . اینجا کمپ چهارم بود اما به نظر من خیلی هم ضروری نبود که کمپ چهارم را برپا کرد .

توقفی کوتاه کردیم و کت پرها را به خاطر خوبی هوا در این نفطه جا گذاشتیم .

کمی جلوتر که رفتیم متوجه ضعف اسد احمدی شدم و با اقای شهلائی پیشنهاد دادم کوله او را بین دیگر بچه ها تقسیم کند . تیم مجددا متوقف شد و به اسد گفتند باید به سمت کمپ سوم برگردد . کمی مردد بود ولی بلاخره پذیرفت .و ما اورا ترک کرده و به سمت قله به راه افتادیم .

چند تیم دیگر هم در پشت سر ما در حال صعود بودند از جمله چند نفر از بچه های همدان و مجتبی فیاض بخش از تیم هلال احمر کرمانشاه .

قبل از ما هم تیم های دیگری بودند که زود تر حرکت کرده بودند . از جمله تیمهای شیراز و حسین بلند اختر و امید از باشگاه دماوند تهران به همراه راهنمای خودشان وادیم و یه تیم از آلمان.

به تیغه های نایف رسیدیم تونیک های سنگ نورردی را پوشیده و با طناب به همدیگر متصل شدیم .

اینجا خیلی خطرناک نبود ولی در صورت از دست دادن تعادل یا در دره ای سقوط می کردیم که تا کپ اول پایین می آمدیم و در شکافهای یخچال مدفون می شدیم یا در جهت دیگر در کشور تاجیکستان برای ابد گم و گور می شدیم .

به راحتی از این قسمت مسیر هم رد شدیم و طناب را برای بازگشت جا گذاشتیم . اینجا ارتفاع حدود ۲۸۰۰ متر داشت .
به دشتی مسته که در طرف دیگرش شیبی بود رسیدیم مملو از برف و بسیار روشن و یک پارچه . سفیدی برف از روی عینک آفتابی هم به چشمها اسیب می رساند . بگونه ای که حالت خواب آلودگی به من دست می داد . از شیب طرف دیگر این دشت هم گذشتیم چیز زیادی تا قله نداشتیم اما این تصور ما بود چون دو کوهنورد خارجی که در حال بازگشت بودن گفتن حدود یک و نیم ساعت دیگر راه دارید و این باعث خندیدن ما به تصورمان شد .
امید دوست حسین بلند اختر در این قسمت مسیر که ۷۰۰۰ متری بود به علت اینکه حالش خراب شد بازگشت و حسین با وادیم راهنمایش حرکت خود را به سمت قله ادامه دادن .
نزدیک قله من جلوتر رفتم تا از تیم خودمان فلم تهیه کنم انگار اینجا همه حرکات اسلو موشن انجام می شد و کندی در حرکت خیلی جالب بود برام .
هوای خوبی بود و نیاز به کت پر و شلوار گرتکس نبود با همان لباسهای حرکت روی قله لنین ایستادیم و من خدا را به خاطر این موفقیت شکر کردم .
خیلی برام جاذبه ای نداشت و فقط راه رسیدن به قله برایم مهم بود .
تعدادی عکس گرفتیم و چند دقیقه هم فیلم . حاجی میرزاپور خبر صعود قله رابه وسیله بیسیم به کمپ اول مخابره کرد .
بعد از حود نیم ساعت توقف سر قله راه باز گشت را در پیش گرفتیم .
زانوی پای راست من که از مدتها قبل دچار ضایعه پارگی تاندون و مینیسک شده بود باز هم در پایین رفتم اذیتم می کرد ولی به هر زحمتی بود خودمان را به کمپ سوم رساندیم
۷/۵ ساعت بالا رفتن طول کشی و پایین امدن هم حدود سه ساعت . غرو ب به کمپ سه رسیدیم و بی آنکه غذایی بخوریم خوابیدیم .

 

روز دهم ۱۱ مرداد ۱۳۸۷ ( ۱ )

اصلا حوصله بیدار شدن رو نداشتم تو ارتفاع ۶۲۰۰ متری که میزان اکسیژن برای تنفس خیلی کمه و ادم با تکون خوردن به نفس نفس زدن می افته باید کوله پشتی سنگینی رو برداری و با خودت جابجا کنی .

باید از کمپ سوم به پایین می رفتیم ساعت ۷ بیدار شدیم شب و روز قبل چیزی جز آب نخورده بودم و گرسنه و بی رمق کف چادر ولو بودم . داد زدم من صبحانه می خوام و خودم به این حرف خودم خندیدم . عین بچه هایی که می خوان برن مدرسه رضا شهلائی گفت پاشو می ری کمپ دو اونجا صبحانه می خوری تا اونجا یه ساعت راهه . گفتم مگه شما نمیاید گفت نه من می مونم با تیم بعدی قله رو صعود می کنم .

اصرارم برای ماندن در کمپ سوم نتیجه نداد گفتند که جا برای تیم بعدی هم اینجا کمه و باید یه چادر دیگه بگیریم از تیمهای خارجی یا بچه های ایران .

کفشهایم راکه به پا می کردم بقیه به راه افتادن . و از قله راز دلنیا پایین رفتن .

با بی میلی ارام ارامک پشت سر اونها حرکت می کردم حدود ۶۰۰ تا ۷۰۰ متر فاصله بین ما بود . هر چند دقیقه از فرط خستگی و گرسنگی توقف می کردم و به مناظر اطراف نگاه می کردم . خدای من کاش چند تا نه همون یکی از این قله های پربرف بالای شش هزار متری تو کرمانشاه بود اونوقت می تونستم یه شرکت کوهنوردی دایر کنم و کوهنوردای زیادی به سمت کرمانشاه می آمدن . به خودم می آمدم می دیدم بچه ها از من خیلی فاصله گرفتن با تاسف بسیار از رویایی که داشتم به سمت پایین حرکت کردم .

زانو ها دیگر از خودم فرمان نمی گرفت بسیار ناتوان شده بودند و می دانستم اینها همه به علت تغذیه بد برنامه بود چند روز میشه که نتونسته بودم غذای خوبی بخورم و بازم من بودم که با سماجت اون همه بار رو بالا اوردم و حالا پایین می برم . دیگر دوستانم حتی بار های خودشون رو هم پایین نبردن و تو کمپ سه به بهانه استفاده تیم بعدی جا گذاشتن .

همینطور که پایین می رفتم تعدادی از کوهنوردان دیگر ملل رو می دیدم که در حال صعود بودنند .

یک لنگه کرامپون آقای عطائی که بد اونو به کفشش بسته بود جا مونده بود و داشت تو برفها دنباش می گشت برداشتمش و براش بردم .

نزدیک کمپ که شدیم از روی سخره های مشرف بر کمپ اب جاری بود و دوتایی با آقای عطایی اونجا همراه دوکوهنورد امریکایی اساسی اب خنکی خوردیم .

به کمپ سوم امدیم دکتر مردادن پور دایی چی . بابایی و بقیه بچه ها اونجا بودنند با استقبال گرم و بعضا توام با خساست دوستان مواجه شدیم . با دیدن نان و مربایی که دکتر برام اورد اختیار از کف رفت و بی ملاحظه خوردن اغازیدن گرفت یه بطری پر اب کنار خودم گذاشته بودم در جهت جلو گیری از خفگی . وزنم به اندازه ای کم شده بود که در عرض این چند روز چند کیلو لاغر شده بودم . و شلوارم برام گشاد شده بود

بعد از ساعتی توقف در کمپ دو تیم بعدی گروه ما که شامل دکتر مردان پور ــ لیامی ـ بابایی ـ بنی عامریان ــ داییچی ــ رحمانی ــ به سمت بالا حرکت کردند و اسد احمدی که با ما پایین امده بود قرار شد عصر همین امروز مجددا به کمپ سوم برود و با این تیم فردا راهی قله شود . هر چند من پیش بینی می کردم انجام این کار غیر ممکن است .

تیمی از پژوهشگاه صنعت نفت تهران عازم قله بودند و دیروز به کمپ سوم رسیدند ما انها را در محل کمپ دیدم به سرپرستی علی زاده . در راه صعود یکی از نفراتشان به اسم سید مصطفی شفیعی دچار مشکل می شود و به کمپ دوم بر می گردد . کمی بعد یکی دیگر از نفرات تیم هم به سمت پایین و دوست خسته خود باز میس گردد . شب قبل دکتر مردانپور وی را معاینه می کنه ( شفیعی را ) و توصیه می کند هر چه زود تر باید به پایین منتقل شود . اما کسی حاضر نبوده وی را در شب از کوه پایین اورد . و در کمپ می مانند .

وضعیتش بسیار وخیم شده بود و به تیم ما گفتند ایشان را هم با خودتان پایین ببرید .
با دیدن وضعیت خرابش به میرزاپور گفتم نمی شود ببریمش احتمال مرگ وی زیاد است . جواب داد نه باید کمک کنیم و هر طوری که شده اونو پایین ببریم .
کوله های سنگین خودر ا بداشته و با کمک دوست خود مصدوم سه نفری اورا به سمت پایین کوه و کمپ یک حرکت دادیم . هر چندین قدم یکبار توقف می کرد و می گفت نفسم بالا نمیاد او دچار ادم ریوی شده بود و در زمان تنفس سینه اش مثل قلیلن قل قل می کرد .
چند بار نشست و بلندش کردند و حدود ۱۰۰ متری از کمپ دوم دور نشده بودیم که روی دستای ما مرد .

خیلی سریع تر از انچه فکر کنم از دنیا رفت و تلاش برای باز گرداندنش بی نتیجه بود .
شرایط بدی حاکم شد و نمی دانستیم چکار کنیم . پیشنهاد دادم او را همین جا بگذاریم تا دوستانش در برگشت خودشان تصمیم بگیرند . اما میرزاپور اصرار داشت اورا با خود حمل کنیم .

اورا روی زیر اندازی قرار دادیم و با طناب به کمک ایوان کوهنورد روسی که در حال رفتن به کمپ دو بود بسکت کردیم .
یک نفر از جلو یکی پشت و دونفر هم از طرفیین اورا به سمت کمپ یک حرکت دادیم . یه گروه دیگه از کوهنوردای هموطن هم از راه رسیدن و تا یه قسمت از مسیر رو در حمل جسد کمک کردند . وجود شکافهای پنهان زیر برفها خطر سقوط خودمان رو هم زیاد می کرد .

کوهنوردان زیادی از کشورهای مختلف بین راه بودند و همه با سکوت و عدم حرکت خود با ما ابراز همدردی می کردند وقتی که بر می گشتم و پشت سر خودمو نگاه می کردم مسیر مانند فیلمی بود که متوقف شده باشه . کسی حرکت نمی کرد وهمه سر پا و یا نشسته روی کوله پشتی های خودشون ثابت ایستاده بودند شاید هم این منظره حمل جسد اونا رو یه جورایی از ادامه کار منصرف می کرد همونطوری که تیم ما بعدا دچار همچین اشوبی شد.

به هر ترتیبی که بود جسد سید رو تا روی شکافهای عمیق یخچال در فاصله یک ساعتی کمپ یک اوردیم و در ان قسمت از مسیر به ابزار های نیاز بود جهت حمل که ما به همراه نداشتیم . در یک محل ثابت اونو قرار داده و با برف رویش را پوشاندیم . چند پرچم راهنما هم گنارش در داخل برفها فرو کردیم .

به کمپ یک امدیم در ابتدا مورد استقبال گرم دوستانمون قرار گرفتیم و سپس ماجرای مرگ کوهنورد کرجی رو به اطلاع آنها رساندیم .

ماریا مسئول کمپ یک و همسر رئیس صاحب شرکت چند تن از باربرها و راهنماهای خودش را برای پایین آوردن جسد بالا فرستاد و بعد از ساعتی قبل از غروب آفتاب جسد سید مصطفی پایین اورده شدو سوار بر اسب به سمت بیس کمپ حمل شد .
خدا رحمتش کنه در اون غروب غم انگیزبی ﮐس و همرا در حالی که همراهی نداشت جنازه اش به سمت محلی که چند روز پیش خندان و شاد به اینجا اومده بود حرکت کرد .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط يوسف سورني نيا در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 13:48 |
 
.
 
 به نام خداوند زیبا یی ها اکثر کوهنوردان و سنگنوردان شاید تا قبل حادثه سال 81 که منجر به از دست رفتن دو کوهنورد از جمع بزرگ خانواده کوهنوردان ایران شد شاید خیلی نام غار پروا رو نشنیده بودند و این غار برای خیلی از کوهنوردان ناشناخته بود. بعد این حادثه غار پروا تبدیل به یک علامت سوال برای خیلی از علاقه مندان به غارنوردی شد. خود من هم جزو کسانی بودم که بعد این حادثه بیشتر از گذشته پیگیر مسایل این غار شدم و شاید از همون موقع به فکر دیدن این غار و پاک کردن علامت سوال از ذهن خودم افتادم. تا اینکه این قضیه از اواخر سال 86 شدت بیشتری گرفت و برنامه ریزی ها برای پیمایش این غار از اوایل سال 87 شروع شد. غار پروا به اورست غارهای ایران شهرت دارد و در ایران به جرات میتوان گفت اولین غار بلند و فنی و سخت است. کسانی که موفق به پیمایش این غار شده باشند چه تا انتها چه تا اواسط غار مطمئنا خود شاهد شگفتی ها و عظمت غار شدند و با چشم خود عظمت این غار را دیده و سختی آن را لمس کرده اند. طبق برنامه ریزی تمرینات به طور عملی از اواسط خرداد شروع شد و اجرای این برنامه قطعی شد. ما ابتدا از تمرینات بدن سازی شروع کردیم. در لا به لای تمرینات با پزشک تغدیه مشورت شد و برنامه غذایی و رژیمی برای نفرات تدوین شد. تمرینات بدن سازی و رژیم های غذایی تا اوایل شهریور ادامه پیدا کرد. بعد از اینکه به یک توانایی بدنی مناسب رسیدیم شروع به تمرینات یومار زدن کردیم. شاید تمرینات یومار زدن یکی از مهمترین تمرین ها و آمادگی های قبل پیمایش این غار باشد. چرا که باید در مسیر برگشت یومار زده و از چاه ها صعود کنیم. این تمرینات رو در سالن و از ارتفاع 40 متری انجام دادیم. در طول تمرینات شروع به جمع آوری اطلاعات درباره غار کردیم. تمامی گزارشات تیم هایی که برای پیمایش غار اقدام کرده بودند جمع آوری شد. ابتدا به گزارشات تیم های اولیه اکتشاف کننده این غارمثل انگلیسی ها و لهستانی ها و کرمانشاها ها پرداختیم. سپس به گزارشات جدید این غار پرداختیم. گزارش پیمایش تیم آقای محمد نوری – تیم هم طناب مشهد - گزارش خانم لیلا اسفندیاری و..... . با اکثر نفراتی هم که موفق به پیمایش این غار شده بودند صحبت شد. متاسفانه نقطه ضعفی که در تمامی این گزارشات به چشم میخورد نامشحص توصیف کردن موقعیت این غار و مسیر دسترسی به این غار بود. در هیچ کدوم از این گزارشات کروکی و توصیف دقیقی از مسیر رسیدن به دهانه غار یا محل هایی مثل چشمه دو زری و پناهگاه میدان پروا نبود. که این مطلب ما رو در رسیدن به دهانه این غار با مشکل رو به رو کرد. و تقریبا یک روز از وقت ما رو گرفت. در ابتدای مسیر تعدادی از کونوردان کرمانشاهی هم متاسفانه با راهنمایی ناقص مارا در پیدا کردن مسیر اصلی گمراه کردند. طوری که مجبور شدیم یک شب در بالای مسیر خر سنگ ( تک سنگ ) در کنار تابلوی خسته نباشید چادر زده و شب رو صبح کنیم. همچنین کوله های سنگین که تقریبا وزن هر کوله بالای 30 کیلو می شد عامل دیگر فرسودگی بدنمان در موقع رسیدن به پناهگاه شد. این دو عامل باعث شد وقتی که به پناهگاه رسیدیم با وجود استراحت 7 الی 8 ساعته باز هم رکاوری کاملی نداشته باشیم. با تمامی این تفاسیر شب ساعت 9 آماده ورود به غار شدیم. 3 نفر از تیم 5 نفره به نام های شهریار بهزادیان – محسن صنعتی و مقتدا محمدلو وارد غار شدیم و دیگر دوستانمان پس از بدرقه ما برای انتظار بازگشت ما به پناهگاه برگشتند. ما بدون راهنما وارد غار شده بودیم و تمامی امید ما به اطلاعاتی بود که قبل از برنامه جمع آوری کرده بودیم. ما کروکی داخل غار رو هم همراه داشتیم. به همین علت با احتیاط زیاد مسیر رو طی میکردیم. چاه ها رو یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم تا به ابتدای چاه 15 رسیدیم. در طول مسیر تعدادی از کارگاه های فرود تصحیح شدند و تعدادی از آنها نیز طنابشان تعویض شد و همین امر موجب کندی سرعت ما شد. از شانس بد ما آب غار خیلی زیاد شده بود. طوری که بعضی از نقاط تا زانو وارد آب میشدیم. یادم هست که در ابتدای مسیر یکی از کوهنوردان کرمانشاهی گفت که غار کاملا خشک شده و تا چاه 14 بیشتر مسیر گلی هست تا آبی در صورتی که کاملا برعکس بود. در ابتدای چاه 15 استراحت کوتاهی انجام دادیم. و بعد از مشورت با وجود داشتن انرژی و توان کافی برای ادامه مسیر تصمیم بر این گرفتیم که مسیر رو ادامه ندهیم و برگردیم. پلاک تیم رو در کنار پلاک گروه آزادگان مشهد نصب کردیم و مسیر برگشت رو پیش گرفتیم. این کار ما چندین علت داشت. اولا این که چون این برنامه تجربه اول غار پروا ما بود و همچنین تیم ما بدون راهنما وارد غار شده. به همین مسئله تایم ما تا زمان رسیدن به ابتدای چاه 15 بیشتر از حد در نظر گرفته شده بود. دوما آب غار افزایش زیادی داشت طوری که حتی موقع برگشت مسیر آب بعضی نقاط بیشتر از موقع رفتمان شده بود. و دلایل دیگر. درهر صورت مسیر برگشت رو با روحیه بسیار عالی ادامه دادیم و در ساعت 1 ظهر روز بعد از غار خارج شدیم. کل مسیر رفت و برگشت ما 16 ساعت به طول انجامید. فکر نکنم تا به حال در طول زندگیم لذتی مثل خوردن آفتاب به صورتمان در هنگام خروج از غار رو تا در زندگیم تجربه کرده باشم. درضمن ما در حال تدوین یک کروکی کامل به همراه عکس از ایتدای مسیر تا دهانه غار هستیم که پس از کامل شدن حتما در دسترس دوستان از طریق همین سایت قرار خواهیم داد. همچنین گزارش کامل و جامع برنامه به زودی در دسترس خواهد بود. نفرات شرکت کننده در برنامه: - شهریار بهزادیان - محسن صنعتی - مقتدا محمدلو - بهروز قهرمانی - مهرداد حیدری شهریار بهزادیان – مهر87

**********************************************************************

ضمن خسته نباشید به دوستان عزیزم در گروه طلوع زنجان لازم می دانم مطالبی را در این خصوص عرض کنم :

 

در مورد پیدا کردن محل دهانه غار شما می توانستید با گرفتن یک راهنما از هیئت کوهنوردی استان کرمانشاه به سادگی و در عرض حدود ۶ ساعت به دهانه غار برسید .

در مورد آب غار هم خدمتان عرض کنم که من بعد از شما وارد غار شدم تا چاه ۲۶ هم پیشروی کردم اب غار در پایین ترین وضعیت خود بود در تمام این مدت که غار را شناختم . اب غار در خشک ترین سالها کم تر از این نمی شود . و در مورد گرفتن نظر تخصصی در مورد غار شما باید به سخنان متخصصین غار توجه می کردید نه چند کوهنورد گل گشت رو که شناختی از غار ندارند آنها احتمالا تا حدود ۵۰ متری در غار برای آوردن اب رفته اند و غار را تا انتها خشک می پنداشتند .

 

به هر حال برایتان ارزوی توفیق و دست یابی به انتهای ترین نقطه مکشوف غار را دارم و انشاءالله زباله هایی که در غار من دیدم از جمله طناب های کهنه و طناب های پلاستیکی لباس پلار کهنه کلاه و خیلی چیزهای دیگر متعلق به شما نباشد .

+ نوشته شده توسط يوسف سورني نيا در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 9:47 |
سی و چند سال قبل انگلیسی ها توانستند غار پراو را تا عمق ۷۵۲ متری کاوش کننن انها پس از رسیدن به حوضچه ای که مملو از اب بود متوقف شده و ادامه کار را به ایندگان سپردند .

از آن زمان تا کنون هیچ تیمی موفق نشده از این رکود بیشتر در غار نفوذ کند .

تلاش تیم چهار نفری ما که در سال ۱۳۸۴ برای غواصی در حوضچه چاه ۲۶ انتهایی ترین عمق مشکوفه غار به نتیجه نرسید .

رویای شکستن رکورد ۷۵۲ متری و پاک کردن نام انگلیسی ها از غار همیشه منو به خودش مشغول می کرد ، اما از انجایی که در کشو غار نوردان زبده خوبی پیدا نمی شود که در این گونه برنامه های توان فرسا شرکت کنن نتوانستم به رویای خود جامعه عمل بپوشانم(انجام برنامه های غار نوردی انهم اکتشاف در جایی بسیار خطرناک کار یک نفر نیست ) .

چهار شنبه ۲۴ مهر ماه همراه دوتن از دوستان کرمانشاهیم که سال قبل هم همراه من توانسته بودند غار را تا چاه ۲۶ پیمایش کنند به نام های هوشیار قنبری و فرزاد باقری به منطقه پراو رفتیم و پنجشنبه وارد غار شدیم .
پنج ساعت طول کشید تا به چاه ۲۶ رسیده و بعد از استراحت مختصری از زیر چاه ۲۵ تا ارتفاع ۱۵ متری صعود کردیم تا تقریبا به سقف غار رسیدیم . حدود ۲۰ تا ۲۵ متر هم جلو رفتیم ادامه مسیر بسیار خطرناک می شد به همین خاطر یک رول زدیم که خیلی خسته کننده و بسیار طول کشید چون سطح سنگ گلی بود و خیس مرتب مته در سنگ گیر می کرد . تصمیم گرفتم ادامه کار را برای زمانی دیگر و تیمی مجهز تر بگذارم با طنابی که اورده بودیم فرود رفتم و از ادامه کار منصرف شدیم ، تا باز هم من در رویای چاه ۲۷ بمانم ولی این مسیر مسیر جدید بود در غار و حرکتی بود انقلابی در تاریخ اکتشافات غار پراو . امید وارم کسانی باشند که بتوانم با کمک انها این مسیر را به سمت شکستن رکود ۷۵۲ متری ادامه دهم .

در مسیر برگشت در حالی که خسته بودیم مقداری از طنابهای پوسیده غار را که تیم های دیگر در غار گذاشته بودند به همراه اوردیم و ساعت ۱ صبح جمعه از غار در حالی که لباس های تنمان پاره و خیس بود خارج شدیم .
پناهگاه هم مملو از کوهنورد بود به همین خاطر بیرون خوابیدیم که باد نسبتا سردی هم می وزید .
+ نوشته شده توسط يوسف سورني نيا در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 9:12 |
Powered By
BLOGFA.COM