تبليغاتX
غارنورد

به نام خدا

 

سه هفته قبل از اجرای برنامه با من تماس گرفت و خودشو معرفی کرد و عنوان کرد از دوستان نیما اسکندری است که بنده با ایشان آشنایی دارم . اعلام کرد که قصد پیمایش غار پراو را دارد در جوابش گفتم بله شناختم  آقا نیما در مورد شما با من صحبت کرده و گفته که قرار است با هم برنامه غار را انجام دهید  کی می خواهید به غار بروید  ؟ و ایشان در جواب گفتند :

__ آقا یوسف من بعد از مشورتی که با بعضی از دوستان داشتم به این نتیجه رسیدم که اگر با خود شما این برنامه رو انجام بدهم بهتر خواهد بود و نتیجه بهتری خواهم گرفت به همین خاطر از شما می خواهم که یه وقتی رو اختصاص بدهی که باهم این برنامه را که به یاد بود مرحوم فریدون اسماعیل زاده است انجام دهیم . چون ایشان در همین آبان ماه فوت کرده و می خواهم تا آخر آبان این برنامه را به یادش برگزار کنم .

 

شناختی ازاو نداشتم و هوای سرد میدان پراو و همچنین خستگی خودم از چند برنامه قبلی که داخل غار رفته بودم باعث شد جواب مثبتی به پیشنهادش ندهم  به همین دلیل گفتم :

 *  چشم آقا خلیل حالا بگذارید تا ببینم اوضاع چطوراست خبر می دهم .

 و این در حقیقت یه جور از سرخود باز کردن بود چون هرگز به ایشان زنگی نزدم

هفته بعد هم تماس گرفتند و این بار من خرابی وضع هوا و بارندگی را بهانه اجرای برنامه کردم .

و هفته بعد باز هم تماس گرفتند و اصرار داشتند تا آخر آبان برنامه را اجرا کند . وقتی اصرار شدید ایشان را دیدم قول دادم که با او همکاری کنم . یکی از دوستان کرمانشاهی که او را روز جمعه قبل در بیستون حین تمرین دیده بود به من گفت آقا خیلیل در صعود روی طناب کند است .

تماسی گرفتم و گفتم نمی توانم در برنامه شما را همراهی کنم پرسید چرا و کند بودن او را در صعود عنوان کردم . در جواب گفتند : نه آقا یوسف اشتباه به عرض رسانده اند من برای این برنامه خیلی تمرین کرده ام من دیواره علم کوه را صعود کرده ام و در ان شب مانی داشتم قلل لنین و کورژانفسکای را صعود کرده در تیم ملی اورست بوده ام و روی قله دماوند شب مانی داشته ام در زمستان و .......

آقا محمد همایی از دوستان کرمانشاهی من هم در تائید اییشان  به من اطمینان داد که  خلیل فردی توانمند و قابل اعتماد است و از عهده برنامه غار پراو بر خواهد آمد .

اینجا بود که من تسلیم شدم و از آقا خلیل خواستم کلیه ساز و برگ غار نوردی از کیسه بار و لباس گرفته تا یومار و استاپ و دستکش و غیره را برای برنامه حاضر کند . به خاطر اینکه بتوانم تمام حواسم را به پیمایش ایشان بدهم و همچنین بیشتر به او کمک کنم کس دیگری را به برنامه نیاوردم .

روز جمعه ساعت 6 بود که صدای زنگ تلفنم مرا بیدار کرد آقا خیلی بود و از من آدرس منزلمان را می خواست راهنمایشان کردم تا به درب منزل رسیدند . چون اصلا میلی به برنامه نداشتم کوله پشتی ام را هنوز حاضر نکرده بودم به ایشان گفتم صبر کنید تا کوله پشتیم را ببندم

 

مهدی برادرم ما را با ماشین آقا خلیل تا درب پادگان متروکه سپاه 9 بدر رساند و بین راه هوشیار قنبری و فرزاد باقری را هم با خود بردیم ایشان هم قصد رفتن به پناهگاه پراو را داشتند .

ساعت 7:20 صبح از جلوی درب پادگان حرکت کردیم و خیلی زود تر از انچه که فکر می کردم یعنی در ساعت 12:30 به پناهگاه قله شیخ علی خان رسیدیم یک گروه پر تعداد از بانک کشاورزی و تعدادی هم از کوهپیمایان کرمانشاهی برای صعود قله به پراو آمده بودند . بعد از ما تیم سه نفره ای متشکل از رسول چلنگر پور هادی جهانگرد و آزاد امیری هم به پناهگاه رسیدند . آنها هم قصد ورود به غار را داشتند .

بعد از خلوت شدن پناهگاه و رفتن کوهنوردان با طنابی  که دوستان کرمانشاهی برای چاه سوم آورده بودند روی نبشی های داخل پناهگاه کارگاهی دو مرحله ای درست کردم شبیه به آنچه که در چاه سوم غار بود و از آقا خیل خواستم از این دو کارگاه صعود کرده و فرود بیاید . اینکار را انجام دادند و چندین باز خواستم انرا تکرار کند . هیچ گونه مشکلی در بین نبود و در حین انجام کار به من گفتند آقا یوسف من خودم این کار را تمرین کرده ام .

وسایلی را که باید به داخل غار می بردیم کنار گذاشته و استراحت کردیم .

ساعت 6 صبح بیدار شدیم و صبحانه خوردیم لباسها داخل غار را پوشیدیم و صندلی ها را به پا کردیم .

قرار بر این شد من – آقا خلیل – هادی جهانگرد و آزاد امیری با هم داخل غار شویم وبعد از ما و با فاصله زمانی 2 ساعت رسول چلنگر پور هم وارد غار گردد . هادی و آزاد تا چاهای اولیه غار می آیند و رسول انفرادی تا انتهای غار را پیمایش کند .

داخل غار شدیم و سر چاه یک  همگی را متوقف کردم و آخرین اتمام حجت خودم را با آقا خلیل کردم :

ببین آقا خلیل من این دونفر ( آزاد و هادی ) را شاهد بر گفته های خودم می گیرم ،  تا این قسمت از غار شوخی بود و از این پس کار جدی خواهد شد .  شما خود با پای خودتان وارد غار شدید هر موفقیتی را کسب کنی خودت به آن رسیدی و هر اتفاقی که در غار پیش آید خودت مسئول خواهی بود . من تنها در حد یک همراه فقط می توانم طنابهای داخل غار را برایتان بریزم کارگاه ها را چک کنم و به شما نشان دهم چگونه از قسمت های مخلف غار باید عبور کنی . اینجا جایی برای کمک کردن نیست و نباید از من توقع کمک داشته باشی  چون من نمی توانم کمکی به شما برسانم .

آب غار به علت بارندگی های اخیر تا حدی افزایش پیدا کرده و این کار را سخت تر خواهد کرد و شما در را رسیدن به انتهای غار و بازگشت خیلی اذیت خواهی شد خیلی و توان بالایی را برای بازگشت می طلبد .

752 متر صعود عمود فنی و 1400 متر طول غار را باید طی کرد در حالی که لباس خیس به تن داری .

حال ببین اگر توان انجام این برنامه را داری که بسم الله و گرنه از  همین جا برگردیم و کار را به زمان دیگری بسپاریم با هم دوست شدیم و یک برنامه تفریحی به پراو داشته ایم و هیچ جای نگرانی در بین نیست .

آقا خلیل که احساس کردم حرفهای مرا  تا حدی توهین به سابقه کونوردی و هیمالیا نوردی خود می دانست جواب داد هیچ مشکلی از این بابت نیست برویم آقا .

گفتم بسیار خوب پس 6 ساعت پایین می رویم و به هر کجای غار که رسیدیم راه بازگشت را در پیش می گیریم ایشان گفتند شما گفته بودید 7 ساعت

جواب دادم اون برای زمانی بود که یک تیم سه یا چهار نفره باشیم ما اگر خوب حرکت کنیم در عرض مدت 5/3 ساعت باید به انتهای غار برسیم و در نهایت 6 ساعت .

قبول کردند و از چاه یک فرود رفتم . کارگاه های چاه ها را یکی پس از دیگری اماده می کردم و طناب ها را در آن می ریختم آقا خلیل هم خیلی خوب پشت سر من و جلو تر از هادی جهانگرد بدون آنکه چیزی با خودش حمل کند  پایین می آمد ( چون کیسه بارش را من حمل می کردم ) . آزاد سر چاه سوم متوقف شد و هادی در کمپ چاه پنج غار. هر چه پایین تر می رفتم بیشتر از اجرای برنامه ناراحت و دلخور بودم این برنامه علی رغم میل باطنیم در حال اجرا بود . دلم می خواست آقا خلیل بهانه ای به دستم می داد تا کار را متوقف می کردم . اگر کند حرکت می کرد اگر ایراد فنی داشت اگر توضیح بی ربطی از من می خواست این کار را می کردم .

ولی افسوس که هیچ گونه مشکلی نبود با آن روحیه بالا خیلی راحت از چاه ها و دهلیزهای غار پایین می آمد و گذرگاهای تنگ و چاهک های بدون طناب را یکی پس از دیگری طی می کرد .

تا اینکه در یکی از چاه های غار عنوان کرد من تشنه هستم اگه امکان دارد مقداری آب به من بدهید .

پرسیدم تشنه ای ؟ گفت : بله و من این درخواست او را بهانه ای برای برگشتن از غار کردم و گفتم شما که از همین اواسط غار که تشنه می شوید تا بیرون امدن از غار خوب دمار از روزگار من در خواهی آورد از بس آب خواهی خواست اینطور نمی شود غار را پیمایش کرد برگرد تا بالا برویم و چهره بسیار عصبانی به خود گرفتم . او که می دانست من بهانه گرفته ام برای برگشتن گفت نه آقا یوسف تشنه نیستم بابا چرا عصبانی می شوی برویم آقا آب نمی خواهم . گفتم نه جدی می گویم اگر مشکلی داری بابت این تشنگی بگو تا از همین جا برگردیم . گفتند نه مشکلی نیست برویم من دیگه تشنه نیستم .

سر چاه 24 کیسه بار خود را جا گذاشتیم و با برداشتن یومار و چراغ اضافی از چاه پایین رفتیم . زیز چاه 24 چند حفره بسیار تنگ که مملو از اب است وجود دارد و بعد از آن حفره ها راهرویی بسیار تنگ است که حرکت در داخل آن به کندی صورت می گیرد و به همین خاطر من همیشه کیسه بار را به جهت سهولت در تردد اینجا می گذارم .

حرکت خوب و بدون معطلی ایشان ، مانع ازاتلاف وقت بود به گونه ای که ما ساعت یک ربع به دوازده ظهر شنبه به حوضچه چاه 26 رسیدیم .

حدود چهار ساعت طول کشیده بود تا به این نقطه از غار برسیم و این خیلی خوب بود زمان برگشت باید حدود 10 ساعت و قابل افزایش تا 16 ساعت می باشد بعبارت دیگر با خود گفتم اگر تا 16 ساعت دیگر و یا حتی تا 18 ساعت دیگر از غار خارج شویم هیچ مشکلی پیش نخواهد امد و به همین خاطر خوشحال شدم .

عکس مرحوم فریدون اسماعیل زاده را در کنار دیگر پلاک های داخل غار نصب کرد و چند عکس یادگاری از آنها گرفت و من هم چند عکس و یک تیکه فیلم از خودش گرفتم . حدود نیم ساعت توقف داشتیم و بلافاصله حرکت به سوی بالا را در پیش گرفتیم سر چاه 25 که رسیدیم رسول چلنگر پور هم در راه رسیدن به انتهای غار به ما رسید و بعد از چند لحظه صحبت کوتاه از هم جدا شدیم .

آقا خلیل جلو تر از من حرکت می کرد و به راحتی سوراخ های بسیار تنگ زیر چاه 24 را طی کرد سر چاه 35 متری 24 که رسیدیم جهت استراحت توقف کرده و مقداری مواد غذایی و ماءالشعیر خوردیم توقف باعث سرد شدن بدن آقا خلیل می شد لباس های بادگیرش کاملا پاره شده بود و آب زیادی به بدنش نفوذ کرده بود . گفت راست می گویی که باید حرکت کنم ، من الان احساس سرما می کنم من جلوتر حرکت می کنم  و رفت .

رسول چلنگر پور نیامده بود و من نگران او شده بودم نمی دانستم چکار کنم ایشان هم برای بار اول به غار می آمد . چاه 24 از سه قسمت تشکیل شده یکی از ان قسمت ها را پایین رفتم که صدای آمدنش شنیده شد صبر کردم تا آمد و اورا جلوتر از خودم به سمت بالا فرستادم .

و قبل از او آقا خلیل بود .

بین چاه 23 تا 19 مسیر سی و نه پله که متشکل از چاهک های کوچک وبزرگی است که تقریبا همگی آنها را باید بصورت تنوره ای و تلاش دوطرفه یا بعضا به صورت سنگ نوردی باید طی کرد . و این مستلزم داشتن کتف های نسبتا قوی و استقامتی است .

تعدادی از ان چاهک ها را رد کردیم  تا به چاه 15 متری 22 رسیدیم . تا اینجای غار آقا خلیل هیچ مشکلی نداشت و تقریبا خوب حرکت می کرد .

دوست داشتم هر سه با هم بالا برویم و به همین خاطر به آقا خلیل گفتم برو بالا .

آقا چلنگر پرسید امکان دارد من جلوتر بروم و ما مخالفتی نکردیم  .

بالا رفت و زود تر از ما راه افتاد پشت سر او آقا خلیل حرکت کرد و به ایشان گفتم منتظر من نشو رسیدی سر چاه حرکت کن تا به رسول برسی .

هنوز خیلی از چاه 22 فاصله نگرفته بودیم که آقا خلیل در یکی از چاهک ها متوقف شد از من کمک خواست و من گفتم آقا خلیل مگر اول کار برای شما روشن نکردم که نمی توتنم کمکی به شما برسانم .

ولی با این حال از چاهک بلندی که جلویش ایستاده بود بالا رفتم و او تسمه پا رکاب یومارش را بالا فرستاد انرا به دست گرفتم و محکم کشیدم . یک قدم برداشت ولی دیگر نمی توانست با گرفتن گیره های چاهک خود را بالا بکشد  درحالی که پشتم از فشار وزن سنگین او به درد آمده بود فریاد می زدم زود باش بیا بالا الان از دستم رها خواهی شد . ولی هیچ تقلائی نمی کرد و شاید چند دقیقه به همین وضعیت گذشت ارام اورا پایین فرستادم .

در این حین صدای رسول چلنگر هم از بالا به گوش می رسید . تصمیم گرفتم از ایشان کمک بخواهم  به خلیل گفتنم همینجا بمان تا به رسول برسم .

مسافت بین خلیل تا رسول را بالا رفتم او هم زیر یکی از بد قلق ترین چاهک های غار متوقف شده بود  از ایشان خواستم طناب پلاستیکی نارنجی رنگی را که تیم بچه ها دانشگاه تهران در یکی از چاهک های غار نصب کرده بود باز کند و پایین بفرستد و صبر کند تا خلیل را به اینجا بیاورم به او گفتم که نمی تواند بالا برود صبر کن تا با هم حرکت کنیم . پذیرفت و من دوباره به پایین برگشتم . سرچاهک که رسیدم طناب را از زیر بغل چپ و دور گردن رد کردم و پایین فرستادم و از بدنم به عنوان کارگاه استفاده کردم چون هیچ کارگاهی اونجا نبود . باقی طناب را پایین فرستادم تا روی آن یومار بزند .

یومار و کرول خود را به آن وصل کرد و بالا آمد . پشتم زیر فشار وزن خلیل داشت خورد می شد ولی هیچ عجله ای از طرف او نمی شد و من مرتب می گفتم آقا خلیل کمرم در حال شکستن است تمام وزنت الان روی کمر من است زود باش بیا بالا . ولی افسوس که نمی توانست نمی دانم چرا ؟

دیگر توان من تمام شد و با قرار دادن شنه ام روی لبه چاهک اورا پایین فرستادم .  از چاهک پایین رفتم و با تکیه دادن به دیواره چاهکی که آب از آن پایین می آمد  برایش دستهایم را قلاب کردم وگفتم بیا برو بالا و سریع هر چه توقف کنی بیشتر انرژیت را از دست خواهی داد .

بعد از بلند شدن روی دستم گفتم پایت را روی شانه ام بگذار و با این کار توانست لبه های چاهک را بگیرد و برگشتم پشت پایش را گرفتم و به سمت بالا هل دادم از چاهک های دیگر هم به همین منوال بالا می رفت تا به رسول رسیدیم . زیر پای رسول را گرفتم و او بالا رفت و برای خلیل من همین روش قبل را انجام دادم و از بالا هم رسول کمک می کرد تا از چاهک ها بالا برود .

یکی پس از دیگری چاهک ها را به این صورت جلو می رفتیم گاهی پا روی زانوی من می گذاشت گاه روی شانه هایم و گاه برایش قلاب می گرفتم و هر بار وزن 80 کیلویی اش را به امید اینکه بتوانم اورا از غار سالم بیرون ببرم تحمل می کردم .

 

خیلی خسته ولی اصلا روحیه اش را از دست نداده بود . ابتدا من سعی می کردم با داد و بی داد اورا مجبور به بالا رفتن کنم روشی که برای همه کسانی که در پیمایش غار با من بودند و خستگی را بهانه ای برای تنبلی خود می کردنند و البته همیشه هم جواب خوبی از آن گرفته بودم . اما وقتی متوجه تخلیه انرژی او شدم روشم را عوض کردم و سعی کردم با تشویق کردن اورا به ادامه کار دلگرم کنم . و از او می خواستم از با توصل به حضرت علی (ع  )   توان مضاعفی را در خود ایجاد کند . فریاد می زدم بگو یا علی بگو یا علی ....

 

وقتی به چاه 18 رسیدیم تا حدی خوشحال شدم که 39 پله را طی کرده ایم . جلوی مقبره امیر و ویکتوریا رفتیم مقداری مواد غذایی به او دادم و بعد از مدت زمانی استراحت به ترتیب از چاه 18 صعود کردیم ابتدا رسول سپس خلیل و آخر من بالا رفتم تمام حرفم این بود که وقتی بالا رفتید  منتظر من نمانید و به جلو بروید .

 چاه 17 را هم صعود کردند و زیر چاه 16 توقف کردیم . با اشاره به زیر چاه 17 به رسول گفتم اینجا جایی بود که امیر احمدی دار آن جان خودشو از دست داد و ارام آرام سرد شد . خلیل نمی تواند این چاه ( منظوره چاه 42 متری   16 بود) را صعود کند . پرسید خوب چکار کنیم ؟

گفتم باید استراحت کند و یکی از ما دوتا باید برای آوردن مواد غذایی بیشتر و چایی گرم و همچنین پوشاک بالا برود .

و چون رسول خودش برای اولین باری بود که تا انتهای غار را پیمایش می کرد تصمیم گرفتم خودم این کار را انجام دهم و به او تاکید کردم اصلا ترکش نکند .

پرسید رفت و برگشت تو چقدر طول می کشد ؟

جواب دادم حدود 6 ساعت .

ساعت نداشتم انها گفتند ساعت 5/9 است ( 5/9 شب شنبه ) خیلی سریع از چاه 16 بالا آمدم و ارواره های جهنمی را طی کردم در حین بالا رفتن از خدا خواستم توانی را برای رفت و برگشتم به من بدهد تا شرمنده دوستانم نباشم . از چاه های 14 و 13 و 12 و تراورس اول  و ...................عبور کردم  تا اینکه به دهانه غار رسیدم هوای صاف و بسیار سرد بیرون غاربا سی چهل سانت برفی که باریده بود  دیگر برایم جاذبه ای نداشت با لباسها و کفش خیس به سمت پناهگاه به راه افتادم ساعت 5/11 شده بود و داخل پناهگاه آزاد امیری تنها بود . تلفن رسول را پیدا کردیم و بعد از روشن کردن آن بلافاصله هادی جهانگرد تماس گرفت موضوع را به اطلاع او رساندم و از او خواستم تماسی با فرزاد باقری ، هوشیار قنبری و هر کس دیگری که می تواند در این ارتباط کمک کند بگیرد و یک تیم با کلیه لوازم امداد و نجات شامل البسه خشک  ، گاز ، مواد غذایی دارویی ، طناب ، تراکشن ، قرقره و  هر آنچه لازمه امداد و نجات است تهیه و در اسرع وقت به غار بفرستد . لباسهای خیس را درآوردم و آزاد یک دست لباس خشک به من داد و مقداری چایی گرم و سوپ . مقداری مواد غذایی از جمله شکلات و کشمش و چند لقمه حلوا خانگی ، چند قرص مولتی ویتامین فارماتون ، یک کپسول گاز ، یک کتری  ، چایی و قند،کبریت ،  یک بطری آب ، یک دست بادگیر و یک کنسرو ذرت برداشتم و به سمت چاه 16 غار به راه افتادم ساعت الان 1 صبح  یکشنبه شده بود .

بی انکه در جایی توقفی کنم خود را به چاه 16 رساندم رسول و خلیل خوشحال شدن از برگشت من .

 ساعت حدود 3صبح  شده بود و من طبق قولی که داده بودم درمدت ۶  ساعته دوباره به اینجا برگشتم .

سریع چایی درست کردیم و چند چایی داغ به خلیل دادیم و مقداری حلوا و مواد غذایی دیگر و همچنین قرص مولتی ویتامین لباس بادگیری را که آورده بودم به او دادم که بپوشد. بعد از آن گاز را بین پاهایش روشن گذاشتیم و پتوی اضطراری را که به همراه داشتیم روی خود کشیدیم . سه ساعت دیگر به همین وضعیت گذشت و رسول پیشنهاد داد بالا برویم قرار بر این بود که در کمپ چاه 15 توقف کنیم تا نیروهای امدادی برسند  از آقا خلیل وضعیتش را پرسیدم . ابراز رضایت  کرد و گفت مشکلی ندارم . د ر چند مورد من سطح هوشیاری اورا می سنجیدم و ایشان هیچ مشکل خاصی نداشت رسول از چاه 16 صعود کرد و بعد از او خلیل بالا رفت و خیلی طول کشید . وسایل و ذباله های خود را جمع کردیم و آنجا را به قصد رفتن به کمپ ۱۵ غار ترک  کردم .

آرواره های جهنمی را هم رد کرده و به چاه 15 رسیدیم هر سه خود را به کمپ رساندیم و من صندلی غار نوردیم را درآوردم و اینجا رسول از ما جداشد . به او سفارش کردم که حتما به تیم امداد بگو سه عدد کپسول گاز ، لباس خشک ، دارو ، آب ، سوپ ، و مایعات و وسایل حمل مجروح را با خود بیاورند . آقا خلیل می گفت بابا تیم امداد لازم نیست مقداری استراحت کنم  می توانم بیام بالا . مشکلی نیست . و داشتن این روحیه بالای او تا حدی ارامم می کرد .

ساعت حدودا 10 صبح روز یکشنبه شده بود . پس از رفتن رسول داخل آن ذباله دانی به امید کمک نشستیم . گاز تمام شد و من از بنزینی که آنجا بود داخل قوطی کنسروی ریختم و روشن کردم پتوی اضطراری را هم روی سر خود کشیدیم . خیلی زود بنزین تمام می شد و مجبور بودم مجددا بنزین بریزم و در یکی از این مراحل پتوی اضطراری سوخت و از بین رفت . زمانی که روشن بود خلیل می گفت عجب مزه ای می ده آقا یوسف نه ؟ و من نگران از وضعیت خودمان حالی برای لبخند زدن هم نداشتم . لباسهاییش در حال خشک شدن بود و چند شکلات بزرگ به او دادم که خورد همچنین آب . مرتب به ساعتی که آزاد داخل پناهگاه به من داده بود نگاه می کردم تا ببینم چقدر از رفتن رسول گذشته است .

ساعت به 12 که رسید نگران شدم   . پس چرا این بچه ها نمی آیند . شاید اصلا حرف و استمداد کمک مرا هم جدی نگرفته باشند . نه حتما میایند . ولی اگر نیایند چکار کنم ؟ خدایا خودت کمک کن .

بدنم سرد می شد و به شدت می لرزیدم . و خلیل هم می گفت خیلی احساس سرما می کنم برویم بهتر است . هر چند می دانستم حرکت کردن از توقف بهتر می باشد ولی او نمی توانست مسافت اینجا تا دهانه غار را بالا برود . بخصوص تراورس بین چاه 11 و 12 . پس به او می گفتم نه باید منتظر تیم امداد بشویم .

ولی اگر بر اثر توقف و سرد شدن بدنش خدای نکرده بمیرد چی ؟ همه می گویند چرا اورا حرکت ندادی و به سمت بالا نبردی ؟

 شاید این تیم امداد حالا حالا ها نیاید پس چکار کنم ؟

نه باید همین جا بمانیم این بهترین راه است به زودی تیم امداد از راه خواهد رسید .

دو عدد فوم پلاستیکی را کنار هم گذاشتم و به او گفتم روی این فوم ها داراز بکش بهترین چیز برای تو الان خوابیدن است  و بعد روی او را با گونی هایی تمیزی که سال 81 کاظم برای نظافت غار آورده بود پوشاندم و یک گونی بزرگ دیگر که گلی هم بود روی آنها کشیدم تا حرارت بدنش را از دست ندهد . و خودم مرتب راه می رفتم تا گرم شوم .

چراغ قوه ام را هر چند وقت یک بار خاموش می کردم تا اگر بتوانم چند دقیقه بخوابم ولی فورا سرما تا مغز استخوان پیش می رفت . صدایش می زدم آقا خلیل خوابیدی ؟ جواب می داد نه احساس سرما می کنم برویم .  

 

صدای ریزش آب از زیر چاه 14 که به چاه آوازه خوان لقب گرفته مرتب باعث می شد فکر کنم بچه ها دارند می آیند . ولی افسوس که کسی نبود .

ساعت 4 شده بود که خلیل گفت برویم من وضعیتم خوب شده . دستهایم را ببین هیچ مشکلی ندارند می توانم گیره بگیرند و راحت می توانم حرکت کنم . مانده بودم چه بگویم ما حدود 6 ساعت اینجا بودیم تا حالا باید تیم امداد می رسید . ولی اگر نیامدند چه ؟ بلاخره تصمیم گرفتم از چاه 15 فرود امده و مسیر برگشت را در پیش بگیریم .

( کمپ 15 در جایی بالاتر از مسیر جریان آب قرار دارد و مسیر جریان آب بعد از مسافتی از زیر چاه 14 بن بست می گردد وبرای  ادامه غار باید حدود 7 یا 8 متر صعود کرد تا به آرواره های جهنمی رسید )  

چاه چهاردهم  با طول 8 متر را به سختی بالا آمد . بین چاه 14 تا 13 سه عدد چاهک بلند قرار دارد که از سه تا چهار متر ارتفاع دارند .

دیگر توان صعود از آن چاهک ها را نداشت . بالا رفتم و یومارم را به طناب پلاستیکی سبز رنگی که به یومارش را به آن انداخته بود نصب کردم و با خم کردن زانواها و کمرم به سمت پایین تا انجا که می توانستم قبضه یومار را پایین فرستادم . و با گفتن یا علی کمرو زانویم را راست می کردم حدود نیم متر بالا می آمد و گفتم خودت را نگهدار تا یومار را پایین بفرستم وباز زانو و کمرم را خم کردم تا دسته یومار را پایین بفرستم  به این طریق از ان سه چاهک بلند  بالا آوردمش .

تا به زیر چاه 13 رسیدیم یک گونی که مقداری آشغال در آن بود در گوشه ای از غار که محل ریزش آب نبود قرار دادم و از او خواستم انجا بنشیند .

یک کنسرو ذرت برایش باز کردم و باقی مانده آبی که داشتیم برایش گوشه ای قرار دادم و باقی مواد غذایی را هم کنار دستش گذاشتم . گفتم من باید برای آوردن کمک بالا بروم ، ببینم تنها بمانی از چیزی نمی ترسی ؟ جواب داد نه بابا خیالت راحت  از او خواستم تا انجا که می تواند  از ان شکلات ها و کنسرو ذرتی که برایش گذاشته بودم بخورد . و با دلهره بسیار دوبار عازم دهانه غار شدم الان ساعت 45/4 بعد ازظهر روز یک شنبه شده بود . خیلی سریع از چاه ها بالا می رفتم و خود را به زیر چاه 6 رساندم صدایی از بالا میامد . متوجه شدم بچه های تیم امداد هستند ، صبر کردم تا از چاه فرود آیند ساعت 20/5 بعد ازظهر یکشنبه شده بود   . پیمان یاوری و برادرش بودند

اوضاع را برایشان تشریح کردم و به راه افتادیم . کیسه بار سنگینی با خود آورده بودند . شامل وسایل امداد رسانی و گاز و .......

وقتی که به چاه 13 رسیدیم جلوتر از آنها پایین رفتم و بطری نوشابه انرژی زایی که خود آقا خلیل زیر چاه 10 گذاشته بود وبرایش آورده بودم به او دادم . تقریبا نصف بیشتر آنرا خورد و از کنسرو ذرتی که برایش گذاشته بودم حدود یک سوم آنرا خورده بود . پرسید تراکشن آورده اند که مرا با آن بالا بکشند ؟

جواب دادم همه چیز آورده اند نگران نباش .

پس از رسیدن پیمان و برادرش با آنها احوال پرسی کرد و همچنین عذر خواهی به خاطر اینکه برای او به زحمت افتاده اند . پیمان یاوری سئوالاتی از او برای سنجش میزان هوشیاریش پرسید و آقا خلیل همه را به درستی جواب داد . و همچنین اینکه ایشان می توانست به راحتی از نوشابه انرژی زای خودش بخورد تصمیم گرفت ایشان را به جای بهتری مثلا زیر چاه 10 که امکان برقراری کمپ موقت هست منتقل کند .

در جواب سئوال من هم که پرسیدم لباس خشک به او نمی پوشانی و یا دارویی تزریق نمی کنید ؟ جواب دادن نه لازم نیست وضعیتش مناسب است حتی از ایشان پرسیدم جای نگران نیست ؟ نمی میرد ؟ جواب داد نه

خوب طبعا چون ایشان در دوره هار مختلف امداد و نجات شرکت کرده بود و می دانست کار خود را چطور انجام دهد دخالتی نکردم و کار را به وی سپردم . از چاه سیزده صعود کردیم و مسعود برادر پیمان پایین ماند . کارگاه حمل مجروح را برقرار کردیم و با قرقره اورا بالا کشیدیم . بین چاه 13 تا زیر چاه 12 شکافی چند متری است که یک رشته طناب سفید رنگ در آن آویزان است به کمک طناب چاه 12 و با همان طناب سفید رنگ اورا به زیر چاه 12 اوردیم . زیر چاه استراحت کرد و مجددا من و مسعود از چاه بالا رفتیم . به تدریج توان خودش را از دست می داد و دیگر مانند چند ساعت پیش نبود نمی توانست راه برود . به بالای چاه 12 انتقال پیدا کرد و از چند چاهک زیر تراورس اول به کمک طنابی سبز رنگ که از زیر چاه 11 به وسیله میخی جهت عبور از تراورس اول نصب شده بود به بالا کشیده شد . در این حین تیم دوم امداد متشکل از فرزاد باقری ، هوشیار قنبری و حمید امیری از راه رسیدند . با او صحبت کردند و آقا خلیل هم  جواب آنها را می داد . حتی به خوبی یادم هست پیمان در این موقع از او سئوال کرد آقا خلیل من خیلی زود فراموش می کنم دخترت چند سال دارد که جواب داد 23 سال و........

من که دیگر رمقی در بدن نداشتم از تراورس مقداری بالاتر رفتم و جلوتر از همه ایستادم . دیگر خلیل را نمی دیدم و فقط هر از چند گاهی در زمانی که بچه ها اورا بالا می کشیدند صدای ناله های خفیفی را از و می شنیدم . پاهایم را در طرفین تراورس قرار داده بودم و گه گاه چرت می زدم و بیم اینکه از انجا به کف تراورس سقوط کنم می رفت به همین خاطر چند بار به زیر چاه 11 رفتم و برگشتم تا خواب از سرم بپرد و کاملا هوشیار باشم .

تراورس اول یکی از بد ترین جاهای غار برای عبور و مرور است و حتی انسان سالم و سرحال هم به سختی می تواند از این قسمت مسیر عبور نماید . چه برسد به اینکه بخواهی در آن موقعیت نامتعادل مجروحی با وزن 80 کیلو گرم را حمل کنی . مدت زیادی تلف شد و در این بین صدای ناله های خفیف خلیل را نمی شنیدم . پرسیدم بچه ها وضعیتش چطور است ؟ من صدایش را نمی شنوم گفتند مشکلی نیست صدایش کمتر شده .

دقایقی بعد صدایش کردم آقا خلیل ؟ آقا خلیل ؟ جوابی نشنیدم و از بچه ها خواستم وضعیتش را برایم باز گو کنند . گفتند بی هوش شده الان میاریمش زیر چاه 10 واونجا بهش رسیدگی خواهیم کرد .

خدا خدا می کردم نمرده باشه و مرتب دعا می کردم .

دیگر طاقت نداشتم وقتی که جلوتر آمد و دیدم تکانی نمی خورد یومارم را به طنابی که به او وصل بود انداختم و با تمام توان کمک کردم تا بیارمش پیش خودم . و مرتب به بچه می گفتم زود باشید کاری کنید اورا بالا بکشیم . و به هر زحمتی که بود به بالای تراورس اول رسید و با کمک همون طناب به زیر چاه 11 آمد نبضش را گرفتم و احساس کردم  تمام دنیا روی سرم خراب شده . بازهم از چاه 11 اورا بالا کشیدم و در گوشه ای از زیر چاه 10 که محل ریزش آب نباشد قرارش دادیم . چند نفر از بچه ها علائم حیاتیش را بررسی کردند و همه گفتند که فوت کرده است .

نمی دانستم چکار کنم ؟ چطور ممکن بود ؟ چرا ؟ و هزار سئوال دیگر در ذهنم می چرخید و باز به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم .

بچه ها اصرار می کردند که برو بالا دلم می خواست کنارش باشم من همنورد او بودم چطور غار را بدون او ترک می کردم این از انسانیت و مروت به دور بود . هرگز غار برایم اینقدر تنگ و غریب نبود داشتم خفه می شدم بغض امانم را بریده بود و نمی توانست کاری کنم دستم را روی سینه اش قرار دادم مثل سنگ های داخل غار سرد سرد بود .

بچه ها به زور مقداری از مواد غذایی که به همراه آورده بودند به خورد من دادند و مرا از چاه 10 بالا فرستادند و باقی هم پس از من  بالا آمدند .

دیگر زمان از دستم گذشته بود و نمی دانستم در چه زمانی و ساعتی در حال فعالیتم . ولی می دانم ساعت حدود 4 یا 5 صبح روز دوشنبه به پناهگاه رسیدیم و..............................

 

هر ده انگشت پایم به شدت درد می کرد و ناخون دوتا از انگشتان افتاد . دست ها و پاهایم به شدت متورم شدو تا چندین روز به همین وضعیت باقی ماند. بعد از  پایین آمدن از کوه به وسیله بالگردبرای معاینه پاهایم به بیمارستان اعزام شدم که دکتر مقداری پماد و قرص برایم تجویزکرد و گفت تا مدتی با اب داغ پاهایت را نشور و ........

 

 

 

+ نوشته شده توسط يوسف سورني نيا در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 16:18 |
به زودی در مورد این برنامه مفصل خواهم نوشت

 

ولی ای کاش من به جای اون میمردم شاید اینطور حالم بهتر از اینی بود که الان است .

 

 

+ نوشته شده توسط يوسف سورني نيا در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 16:52 |

به نام خدا

 

دارم عادت می کنم هر چیزی رو با تاخیر بنویسم ولی خوب دیگه از ننوشتن بهتره.

 

یک دستگاه سواری کرایه کردم و به سمت پادگان متروکه سپاه 9 بدر رفتم بین راه امیر گودرذی

 و محمد دانشمندی از بچه های تهران که قبلا با من هماهنگ شده و جلوی پاسگاه چالابه بودند همراه خود بردم . کوله های سنگین اجازه تند رفتن را از ما گرفته بود ولی با این وجود خوب حرکت می کردیم باد هم می وزید . 5/2 ساعت طول کشید تا به چشمه رسیدیم،هوا نسبتاً سرد بود تعدادی کوهنورد درحال بالا رفتن بودند و تعدادی هم پایین می آمدند .

یادم نیست ساعت چند به پناهگاه رسیدیم . بعد از خوردن نهار و استراحتی مختصرسیستم اس - ار- تی را با بچه ها چک کردم و باطناب 9 میل خود حمایت مخصوص غار نوردی درست کردم سپس من و امیر برای اوردن آب داخل غار شدیم ، قبل از ورود به غار چند حلقه از غار های متعدد چاهی که در میدان پراو بودند به جهت نشان استعداد منطقه در وجود غارفنی به او نشان دادم .

رفت و برگشت ما به داخل غار حدود یک ساعت طول نکشید . وقتی به پناهگاه رسیدیم محمد مشغول درست کردن ماکارونی بود . با آب زیادی که از داخل غار آورده بودیم کلی چایی درست کردیم ، تا بدنمان از تشنگی ناشی از کوهپیمایی سنگین سیراب شود .

خوردن ماکارانی محمد خیلی چسبید و بعداز ان خوابیدن تا ساعت 7 صبح روز شنبه که آفتاب از روزنه های پنجرهای پناهگاه داخل شد کاملا ما را سر حال کرد.

وسایلمان را داخل دو کیسه بار ریختیم و صبحانه مختصری خوردیم و با برداشتن کوله پشتی ها به دهانه غار آمدیم و آنها را در گوشه ای پنهان کردیم و ساعت 5/8 حرکت به سمت پایین را آغاز کردیم .

از دهانه غار تا سر اولین چاه چند عارضه قابل ذکر هست :

ابتدای مسیر و تقریبا جایی که روشنایی دهانه غار محو می گردد سمت چپ یک مسیر انحرافی وجود دارد که تا مسافتی در حدود 50 متر تقریبا به همان اندازه که تا دهانه غار برسی طول داشت این مسیر انحرافی که مسدود نیز هست یکی از معبر های ورود آب در فصول بارندگی به داخل غار می باشد .

قبل از رسیدن به این مسیر و نیز مسیر اصلی غار صخره های بزرگی از سقف ریزش کرده و روی هم تل انبار شده فرو رفتن پا در میان آنها می تواند بسیار خطر ناک باشد .

مسیر از کنار سیم تلفن سیاه رنگی به سمت جلو ادامه پیدا می کند ، این سیم تلفن سیاه رنگ که از جنس سیم های تلفن جنگی و بسیار محکم است مربوط می شود به زمان اکتشاف غار توسط تیم کانون کوهنوردان کرمانشاه که در بین سال های 1370 تا 1372 جهت ارتباط با بیرون غار نصب گردید . به جز این سیم دو رشته سیم دیگر در جای جای غار با رنگ قرمز و رنگی آبی و قرمز هم دیده می شود که مربوط به تیم های انگلیسی و لهستانی است این سیمها در خیلی از نقاط پاره شده و اکنون جز ذباله های غار می باشند .

غار نورد پس از حدود 100 متر پیشروی در غار به معبری تنگ معروف به سوراخ سینه خیز ، سینه خیز گل آلود و یا تنگ گل خیز می رسد اینجا غار گوش زدی به غارنورد می کند که باید تمیز بیرون رفتن را فراموش کنی و اینجا با غاری متفاوت از هر جای دیگر مواجه هستی . در این نقطه کوران هوایی وجود دارد که به سمت داخل غار می رود و این خود نشان از وجود دهانه های دیگری در غار می باشد . در طرف دیگر این سوراخ حدودا دو متری تعداد زیادی نایلون بزرگ و بسیار گلی وجود دارد که غار نوردان برای دوری از خیس و گل آلود شدن در انجا کف سوراخ انداخته اند و گروه بعدی نایلون جدیدی با خورد آورده و با قبلی تعویض می کنند .

نمی دانم این عزیزان چه تصوری دارند از این کار بر فرض از این مکان خشک و تمیز عبور کردید در باقی مسیر تا انتهای غار چه تدبیری برای خشک ماندن اتخاذ خواهند کرد ؟ این کار باعث به جای ماندن تلی از ذباله در 100متری دهانه غار می شود .

طرف دیگر سوراخ سینه خیز و کمی جلوتر به تالاری بزرگ خواهیم رسید که سقفی بلند دارد و در سمت راست مسیریست انحرافی که یکی دیگر از راه های دخول به غار و همچنین مسیر جریان اب به سیستم غار می باشد .

در جریان ادامه مسیر اصلی غار به پائین به پرتگاهی کوچک خواهیم رسید به نام سنگ لیز خطرناک ، که تزئینات زیبایی هم دارد . در سمت چپ مسیر راحت تر و پائین رفتن آسان می گردد .

بعد از این عارضه و چندین متر جلو تر به دومین سوراخ تنگ غار به نام سوراخ اس برای عبور از آن باید مقداری بدن را تاب داد و چرخید . شاید به این دلیل نامش را اس نهاده اند .

بعد از سوراخ اس پرتگاهی است حدودا 4 متر که به سادگی می توان از آن بدون طناب فرود رفت .

چند متر جلوتر و گذر از مسیرسینه خیز کوتاهی در جایی که غار سازه های آهکی بسیار از سقف آویخته است چاه یک غار را می بینیم با 6 متر ژرفا .

در چاه ، یک رشته طناب دینامیک کهنه زرد رنگ به ستونی بسته شده بود انرا باز کردم و طناب خودمان را در کارگاهی که همیشه به ان طناب می انداختم یعنی ستونی کوچک نزدیک دهانه بود انداخته و فرود رفتم. روی چاه دوم هم که بسیار بزدیک و تقریبا متصل به چاه اول است یک رشته از همان طناب البته فرسوده تر با یک بست آهنی به صفحه رول بسته شده بود. باز کردنش خیلی سخت و احتیاج به انبردست داشت به همین خاطر مجبور شدیم روی همان طناب فرود برویم . عمق چاه دوم 8 متر و کارگاهش شامل دو رول که یکی بسیار قدیمی و فرسوده و یک رول جدید و خوب است .

زیر چاه دوم به تالار کورش کبیر می رسیم که دارای سازه های آهکی بسیار زیبایی می باشد . دو ستون بزرگ و محکم در تالار وجود دارد که بعضی از غارنوردان از آن برای کارگاه فرود استفاده می کنند و البته فرود از زیر مسیر آب خواهد بود و فرد خیس خواهد شد .

چاه سوم با 37 متر عمق سومین چاه عمیق غار پس از چاه 16 و 8 است نمود واقعی چاه بودن را می توان در اینجا دید . بسیار ترس آور ورعب انگیز است و دل شجاع ترین نفرات را با هیب خود به طپش وادار می کند .

از مهم ترین اتفاقاتی که در این چاه افتاده می توان به آویزان و سروته شده چنگیز شیخلی از پیشکسوتان غار نوردی ایران نام برد که سالها قبل در بهبوه اکتشاف غار توسط تیم انگلیسی تا قسمتی از غار نفوذ کرده و در بازگشت دچار مشکل شده و بنا به گفته دیگران 20 ساعت معلق در میانه چاه آویزان بوده است . همراهان با رفتن به کرمانشاه و آوردن تیم امداد و طناب موجب رهایی ایشان از این مخمصه شده بودند .

سقوط و در پی آن درگذشت غارنود نیشاپوری به نام سعید امینی که در معیت تیمی از گروه آزادگان مشهد در سال 1376 از دیگر رخداد های این چاه مخوف و ترسناک است . آنان جهت کار تصویر برداری و تکمیل گزارش پیمایش سال قبل خود تا چاه پنجم غار نفوذ کرده بودند و پس از بازگشت دچار حادثه می گردند و پیکر زنده یاد را با مشقت فراوان از غار خارج می کنند .روحششاد و یادش گرامی .

طناب چاه سوم را باز کردم و انرا طبق استاندارد اس- ار- تی به کارگاهی که روسها زده بودند و خودم انرا احیا کرده بودم بستم.

دو اسپید هشت میلی متری که به سه رول پانچ دیگر به وسیله یک تیکه طناب 11 میل تراورس شده بود تقویت شده و ان سه رول هم به رول دیگری در ته طاقچه کارگاه چاه و طنابی پلاستیکی سبز رنگی اینها را به ستونی در تالار کورش کبیر بسته بود .

با دادن سفارشات لازم به امیر و محمد از چاه فرود رفتم و کارگاه های دوم و سوم این چاه را بستم واز آنها خواستم که اقدام به فرود کنند .

( در جایی دیگر مفصل در مورد مزایای کارگاه سه مرحله ای این چاه صحبت خواهم کرد )

لازمه فرود با این سیستم داشتم استاپ است ویا سیمپل همراه یک خود حمایت مثل شانت .

بعداز فرود امیر و محمد به جلو رفتیم مسیری پر پیچ و خم بعد از چاه سوم وجود دارد که اگر مقداری صعود کنیم مسیر ساده تر می گردد . انتهای این مسیر یک اتاق هست که ادامه مسیر دوبار تنگ و گربه رو می گردد بلافاصله بعد از ان چاه چهارم با 6 متر عمق قرار گرفته بود دو رشته طناب روی کارگاه کهنه و زنگ زده چاه بود یک طناب کهنه دینامیک و یک رشته طناب پلاستیکی کم قطر زرد رنگ .

باز کردن گره به خاطر وزنی که روی آنها فتاده بود سخت شده بود طناب پلاستیکی زرد رنگ را در استاپم انداختم و با دست راست از زیر انرا گرفتم.

به دست بود دستکش ضخیم لاستیکی باعث شد نتوانم طناب کم قطر پلاستیکی را بگیرم و استاپ هم اصلا اصطکاکی با ان نداشت با سرعت به کف چاه سقوط کردم اما گرفتن طناب مانع از آن شد که سقوط خیلی خطرناک شود با پشت به دیواره چاه بر خوردم و پشتم خراش برداشت ولی دیگر هیچ آسیبی ندیدم . نگذاشتم دوستانم از این ماجرا مطلع شوند که تاثیری در روحیه آنها بگذارد .

داخل چکمه هایم هم اب رفت چون زیر چاه چهار حوضچه پرازابی هست . مسیر تنگ و گربه رو دیگری ما را به سر چاه 15 متری پنجم می رساند با دو سه چاهک کوچک .

در چاه پنجم هم یک رشته طناب دینامیک 11 میلیمتری آبی رنگ بود که با همان بست های اهنی به گارگاه نبشی و فرسوده قدیمی بسته شده بود و ادامه طناب به رول جدیدی که در سالهای اخیر زده شده بود بسته شده بود ولی از رولی که در مقابل بود استفاده نشده بود که طناب کاملا از دیواره چاه جدا گردد و اصطکاکی با سنگ نداشته باشد .

طناب خود را کناری گذاشتیم و بازهم با همان طناب فرود رفتیم .

زیر چاه پنجم اتاقکی است که به تالار حال مسجد می رسد وانجا جایست برای ایجاد کمپ و استراحت که البته نه برای این زمان بلکه برای زمان اکتشاف غار که زمان زیادی باید وقت در غار تلف می شد . این محل ( تالار چاه پنجم ) زیبا ترین جای غار است و با سازه های آهکی بسیار زیبایی که از سقف و دیواره هایش آویخته است محلی را بوجود آورده که یکی از پیشگامان غار را به یاد مسجد و لوستر های عظیمش بیندازد و شاید به همین خاطر انجا را تالار حال مسجد نامیده است .

در حادثه سال 1381 باشگاه دماوند علی رحیمی یک شب در این مکان استراحت کرده و مورد مداوا قرار گرفت .

کوچه دلگشاه بلافاصله بعد از تالار شروع و تا سر چاه ششم غار ادامه دارد در سقف این قسمت از مسیر انبوهی از سازه های زیبای آهکی وجود دارد اما خارج از چشم غار نوردانیست که سر به زیر غار را پیمایش می کنند .

روی چاه ششم هم یک رشته طناب 5/10 میلیمتری استاتیک سفید رنگ بود که با یک بست فلزی به رول بولت سر چاه زده شده بود و با بسته شدن دور منقاری بسیار محکمی که کارگاه طبیعی چاه است به پایین می رود . عمق چاه 21 متر است .

باز هم طناب خود را جا گذاشتیم و فرود رفتیم ، از چاه ششم با این کارگاه مقداری اب روی غار نورد می چکد .

هرچه دقت کردم نتوانستم ببینم روسها کجا کارگاه زده اند.

تا سر چاه هفتم مسیر خیلی طولانی و سخت نیست فقط چند تا چاهک ومسیری با تعدادی از حوضچه های پر از آب ، چاه هفت متشکل شده از دوتا چاهک کوچک سه متری که می شود طبیعی از آن فرود و صعود کرد .

بی واسطه دومین چاه بلند غار بعد از ان شروع می شود با عمق 39 متر دهانه ای تنگ که در صعود، عبور از آن بسیار سخت است . چهار رول که هر کدام متعلق به دورانی است کارگاه چاه هشتم را شکل داده اند حدود هفت یا هشت متر پایین ترکه چاه کم تغییر مسیرمی دهد یک حوضچه در دیواره قرار گرفته چند متر پایین تر کارگاه دوم چاه است و حدود هفت ویا هشت متر پایین تر کارگاه سوم هم در سمت راست غار نورد قرار گرفته .

طناب ما برای این چاه دوتیکه بود برای اتصال دوطناب بعد از انکه یکی از دوطناب را با گره هشت به کارابین کارگاه متصل کرد باید طناب دوم را به وسیله گره هشت تعقیب از داخل کارابین و حلقه گره هشت طناب اول رد کرد . تا اگر کارابین بنا به عللی شکسته شد طناب پایئن کاملا آزاد نگردد .

زیر چاه یک کیسه پر از آشغال متعلق به فاتحان غار وجود دارد .

چاه نهم با 6 متر عمق درست زیر چاه هشت واقع گردیده کارگاه چاه نه یک نبشی کهنه و زنگ زده است و بیم آن می رود که کنده شود به همین خاطر اضافه طناب چاه هشت را به حلقه گره هشت طناب چاه نه بستم تا در صورت کنده شدن این کارگاه به وسیله طناب چاه هشتم نگهداشته شود .

ادامه مسیرغار تا سر چاه دهم متشکل شده از تعدادی چاهک و چاله های اب و چاه ده با عمق 32 متر که در عمق 5 متری یه تاقچه بزرگ دارد و کارگاه اصلی در انجا قرار گرفته وکارگاه این قسمت اول با یک طناب پلاستیکی قرمز رنگ به کارگاه اصلی غار وصل شده است .

طنابی که برای این چاه اورده ایم یک طناب دینامیک بود که درحین باز کردن گره خورد و مجبور شدم حلقه آنرا از داخل کارابین کارگاه در آورم مدتی گذشت تا طناب باز شد و سر دیگر طناب را به داخل چاه انداختم و......

یک اشتباه بزرگ .......

طناب با تمام سرعت بی انکه انتهای ان نگهداشته شود به داخل چاه رفت و لحظاتی تلخ برما مستولی گشت .

به خود آمدم و به بچه ها گفتم نگران نباشید می روم و برایتان طناب می آورم .

سرچاه شش طنابی دارم 26 متر و سر چاه 8 هم یک طناب 10 متری هست انها را بهم گره می زنم و پایین که رفتم طناب اصلی را برایشان بالا می فرستم .

با تمام سرعت مسافت بین چاه 10 تا سر چاه شش را بالا امدم و طناب را برداشته و باز گشتم و بعد از فرود طناب اصلی چاه را بچه ها بالا کشیدند و فرود آمدند .

زیر این چاه هم حوضچه ای اب است و در کنار این حوضچه زیبا دو کیسه پر از ذباله های فاتحان غار به چشم می خورد . حیف که کامیون حمل ذباله از اینجا رد نمی شود . وگرنه تا حالا از انجا برداشته می شد .

چاه 11 هم با6 متر عمق بلافاصله چاه ده را به تراورس اول وصل می کند در این قسمت از غار مسیر جریان اب به بن بست می رسد وبرای ادامه باید صعود کرد چند متر به صورت پا گستر ما را به یک گردنه زین اسبی مانند می رساند پس از ان باید چند متر پایین رفت و البته نه تا کف تا به یک زین اسبی مانند دیگر رسیده گودالی مملو از اب و گل زیر پای ما قرار گرفته است که آقا محمد نوری انرا خرمال یا خر حمال نامید و باز هم چند متر دیگر تراورس می کنیم الان مسیر کمی باز تر شده و پایین می آئیم دوچاهک که در زیر خود حوضچه هایی از اب و گل دارند غار نورد را به سر چاه 13 متری 12 می رساند مقادیر زیادی طناب دینامیک فرسوده و پلاستیکی از گروه های قبل به جا مانده که سر چاه تل انبار شده .

زیر چاه دو کیسه ذباله قرار دارد .

چند چاهک ما را به سر چاه 13 می کشاند ، در نقشه ها نوشته شده این چاه 11 متر است ولی در حقیقت 8 متر هم نمی شود .سه رشته طناب از کارگاه مثل امام زاده چاه اویزان است ، کارگاه متشکل شده از یک یا دو میخ و یک بلوک طبیعی .

باز هم رفیق همیشگی چاهای غار یک کیسه ذباله دیگر . تیم های قبلی آب میوه های سن ایچی را با خود آورده بودند این را از به جا مانده هایشان می شود فهمید .

بین چاه 13 تا 14 چند چاهک قرار گرفته که یکی از انها چهار متر است روش فرود رفتن و صعود کردن در این چاهک ها تنوره ای و پاگستر است البته دوستانی زحمت کشیده اند طناب های فرسود خود را برای استفاده دیگر غار نوردان به جا گذاشته اند .

سر چاه 14 می توانید حلقه های فلزی بزرگی را ببینید که در سال 1372 مرحوم قدیر یزدانی و محمد نوری درغار نصب کرده بودند . ؟

تراورس اسلاید که مسیر رسیدن به بارگاه چاه 15 است یک مسیر گلی و لغزنده می باشد که از زیر چاه 14 شروع می شود یکی دوسال است من به انجا نرفته ام و مسیر غار را از زیر ادامه می دهم . تا به زیر چاه 15 برسم ؟

امسال یک تیم از باشگاه خادم مشهد به سرپرستی آقای خادم به غار آمدند و موفق شدند تا عمق 450 متری غار یعنی کف چاه 18 نفوذ کنند ، یکی از اعضاء این تیم اعلام کرد که طناب چاه 15 را از داخل شیاری که من همیشه از ان بالا می آمدم بالا کشیده و به ستونی در ارواره های جهنمی گره زده است .به همین خاطر اجبارا به کمپ 15باید برویم و راه رسیدن به این کمپ عبور از تراورس اسلاید است . طنابی در ان نصب شده که بسیار کهنه و فرسوده و در یکی دو قسمت گره خورده میانه این طناب کارگاهیست که از دو قندیل به ضخامت یک انگشت تشکیل شده و جالب اینکه در طول این چند سال نشکسته است .!!!!

یومار را به آن طناب انداختیم و یکی پس از دیگری خود را به کمپ که چه عرض کنم ذباله دانی چاه 15 رساندیم .

کوهی از ذباله های مختلف در این قسمت غار به چشم می خورد . اینجا می توان دید که فنی کار ترین کوهنوردان که خود را حامیان سینه چاک طبیعت می دانند چه بلایی بر سر غار بی دفاع آورده اند .

فاتحان پوشالی غار که داییه تکنیک و قدرت در فتح غاررا دارند انچان زبون و خار گشته اند که از بیرون بردن چند کیلو ذباله خود عاجز و ناتوان مانده اند .

به عقیده شما آنان غار را شکست دادند یا غار آنها را ؟

روند تجزیه در غار بسیار کند است به گونه ای که ما از مواد غذایی سالها قبل که در غار به جا مانده بود استفاده کردیم . اگر می گویند در طبیعت نایلون مدت زمان زیادی طول می کشد تا تجزیه شود من می گویم در غار هر گز چنین اتفاقی نمی افتد .

به هر تقدیر در این غار فقط افرادی تردد دارند که خود را ختم فن و تکنیک در کوه و سنگ و غار می دانند . ببینید همان فنی کارا چه هنر نمایی از خود به جا گذاشته اند .

ما اگر نمی توانیم غار رااز ذباله تمیز کنیم حد اقل چیزی به آن اضافه نکنیم .

از چاه هفت متری15 فرود رفتیم تا به آرواره های جهنمی رسیدیم .قبل از حرکت به جلو طنابی را که دوستان مشهدی آنرا بالا کشیده بودند باز کرده وسر جای خود انداختیم .

ارواره های جهنمی یکی از زیباترین قسمت های غار است و سازها های آهکی قشنگی دارد . طنابی 7 میل که به یک طناب پلاستیکی بسته شده بود در آن تیرول شده بود و تیم های قبلی برای اطمینان بیشتر انرا در این قسمت بسته بودند ، کار خوبی بوده ولی به جا گذاشتن این طناب اشتباه بزرگی است . چرا که پس از یک یا دوسال این طناب فرسوده و توسط دیگران باز خواهد شد و به انبوه ذباله می پیوندد .

در انتهای آرواره های جهنمی طنابی دیگر اویزان است این طناب نشان از دیواره بیستون غار می باشد . 6 متر طول دارد و به یک اتاقک کوچک منتهی می گردد، در این اتاقک که دیواره های ان از گل سفتی تشکیل شده می توان یادگاری های متعددی ازپیشینیان دید که بر روی گل ها در زمانی که منتظر فرود و یا صعود همراهانشان بوده اند نوشته شده از جمله یاد گاری مرحوم غدیر یزدانی و محمد نوری .

اینجا اخرین جایی بود که در سال 1381 ما زنده یاد امیر احمدی و ویکتوریا کیانی راد را دیدیم .

سه چاهک تقریبا سه متری ما را به چاه بلند غار با عمق 42 متر می رساند .

طناب استاتیک سفید رنگ نویی که سال قبل خریداری شده از کیسه بار خارج کردیم و به کارگاه اول چاه متصل کردم . کارگاه این چاه متشکل شده از یک رول بولت بسیار محکم زنجیری که سال 1384 مرحوم مسعود مولایی به همرا چند تن از بچه های کرمانشاه انرا ایجاد کرده بودند به غیر از این نه عدد دیگر از این رول ها در چاهای مختلف غار نصب کرده بودند .

این رول را من با یک ستون محکم که کارگاه طبیعی چاه بوده میکس می کنم تقریبا 15 متر پایین تر در سمت چپ یک رول دیگر زده شده این رول را سال قبل من همراه دوستان خوبم حسین کافکانی و عباس یاوری زدیم که خیلی هم طول کشید . یک رول اسپید ده میلی متری .

یک سوراخ در تیغه ای داخل چاه وجود دارد،اگرغار نوردی از این سوراخ فرود رود خود را در بین چاهای 17 و 18 خواهد دید .

زیر چاه 16 هم حوضچه ایست مملو از آب .

و چاه 17 با عمق 7 متر به چاه 16 متصل شده است .

چند چاله و چاهک که زیر هر کدام از انها یه حوضچه پراز آب هست به تراورسی کوتاه می رسد که غار نورد را به سر چاه 18 راهنمایی می کند .جسد امیراحمدی در حادثه مهرماه 1381 در یکی از همین چاله های پر آب افتاده بود و علی رحیمی هم بی رمق در زیر چاه 17 در انتظار تیم امداد .

دران سال تیمی متشکل از رضا شهلایی ، کاظم فریدیان ، رضا استحقاری و من برای قرار دادن اجساد در حفره زیر چاه 18 وارد غار شدیم .

پیکر امیر به دهانه چاه حمل کرده و پائین فرستاد شد .

حمل یک جسد در ان متراژ کوتاه ( حدود 15 متر) بسیار سخت و توان فرسا بود و این خود نشان می داد بیرون آوردن اجاد از غار می تواند بسیار وقت گیر باشد . چه بسا غیر ممکن .

از رویداد های دیگر در این قسمت از غار فرو رفتن کاظم در تراورس بود که باعث شد کتفش دچار عارضه در رفتگی شود و با تلاش خودش انرا سر جا انداخت ولی گویا از آن زمان کتف راستش هر چند وقت یک بار دچار این مشکل می شود .

در تراورس طنابی وصل شده که یک سر آن به بلوکی طبیعی و سر دیگر در کارگاه چاه 18 واقع شده است .

کارگاه چاه 18 از یه ستون که کمی بالاتر از سر چاه و چند رول قدیمی و جدید تشکیل شده است . حدود سه متر پایین تر از چاه طاقچه ایست که به عقیده من امیر احمد در اولین تلاشش برای صعود از چاه تا این قسمت بالا امده و از انجا بوده که ابزار فرود را با صعود تعویض می کند .

در اینجا طناب به دیواره سایش داشته و انرا دچار آسیب می کند . طنابی که در این چاه هست یک رشته طناب دینامیک آبی رنگ 10 میلی متری است که هر چند وقت یک بار بر اثر اسیبی که در قسمت برخورد آن با دیواره چاه می شود افراد با بالا کشیدن ان و تعویض گره از طول طناب مقداری کاسته می شود .

عمق چاه 22 متر می باشد و اگر رو برو به دیواره چاه که غار نورد فرود می رود بایستید حفره ای که اجساد در انها دفن شده اند در سمت چپ قرار گرفته کمی بالاتر از سطح آب زیر چاه و خارج از مسیر حرکت .

در اولین پیمایش سال قبل که با دوستانی مشهدی از سایت هم طناب داشتم مشاهد شد که جدار حایل بین سیستم غار و اجساد فرو ریخته و اجساد در معرض دید قرار گرفته اند . مراتب به اطلاع هیئت کوهنوردی استان کرمانشاه ، باشگاه دماوند و همچنین انجمن کوهنوردان ایران رسید .

نظرات و صحبت هایی در این خصوص رد وبدل و تصمیم برآن شد که با کمک کوهنوردانی از کرمانشاه ، تهران و مشهد اجساد از غار خارج شوند . من شرط موافقتم را منوط بر رضایت خانواده های انان دانستم .

با مادر ویکتوریا صحبت کردم و ایشان به شدت از این کار ناراحت و عدم رضایت خود را در جابجا کردن جسد فرزندش اعلام کرد . اما نظر برادر امیر با خروج آنها مثبت بود .

می دانستم که اگر منتظر بمانم تا ببینم چه کسانی برای انجام این کار خطرناک و سخت آماده می شوند زمان از دست خواهد رفت و ان دو پیکر باز هم در یک وضعیت بلاتکلیف قرار خواهند گرفت . به همین خاطر با یکی دیگر از دوستان به نام فرزاد باقری در واپسین روزهای پیمایش غار ، آذر ماه 1386 روی اجساد را با خاک و شنی که از کف چاه تهیه شد پوشاندیم ، از این کار که حدود سه و نیم ساعت طول کشید فیلمی هم تهیه گردید .

بسیار خوب بر می گردیم به ادامه مسیر در پیمایش غار با امیر گلزار و محمد دانشمندی :

از زیر چاه 18 مسیر غار یک دور کامل می چرخد وبه پیش می رود . تا حدی این تغییر وضعیت در حرکت محسوس است .

بازتعدادی چاهک ومسیرپرپیچ و خمی را باید پشت سر گذاشت تا به چاه 16 متری 19 رسید ، از این پس فاصله بین چاه ها زیادتر می شود و تعداد چاهک ها افزایش می یابد چاهک هایی با عمق یک تا 5 متر که روش فرود و صعود به داخل آنها تنوره ای ، پاگستره وسنگ نوردی است .

تیم کاشف غار این قسمت تا چاه 23 را 39 پله نامیده اند . کارگاه چاه 19 هم از رول جدیدی که در سال 1384مرحوم مسعود مولائی به همراه دیگر دوستانش زدند تشکیل شده و توسط رول های قدیمی تقویت گردیده است دراین چاه نیزطناب با دیواره برخورد دارد و باعث آسیب رساندن به آن می گردد .

طنابی که در آن آویزان است یک رشته طناب دینامیک زرد رنگ کوهنوردی 11 میلی متری است .

چاه 20 غار 5 متر عمق دارد ، بعضی از چاهک های مسیر سی و نه پله از این چاه بلند ترند اما چون فرود و صعود در این چاه بسیار دشوار است و حتما باید از طناب استفاده کرد به ان اسم چاه را لقب داده اند. طنابی استاتیک و سفید رنگ 10 میلی متری به تک رول آن متصل است .

چاه 21 هم 6 متر عمق دارد کارگاهش شامل یک رول جدید و یک رول بسیار قدیمی است .

تا سر چاه 22 بازهم تعدادی چاهک بلند و کوتاه با مسیری تنگ و باریک مثل حد فاصل بین چاه های 20 تا 21 است . چاه 15 متر عمق دارد و دو رشته طناب دینامیک آبی رنگ 11 میل و سفید رنگ وایکینگ 12 میلمتری احتمالا متعلق به تیم لهستانی در آن اویزان است کارگاه شامل چند رول کهنه ومیخ که یک طاقچه پایین تر یک رول زنجیری بسیار محکم آنرا تقویت کرده است .

بازهم چاهک هایی سر را رسیدن به چاه 5 متری 23 قرار گرفته کارگاه چاه تک رول جدیدی است که باطناب استاتیک قدیمی غار نورد را به کارگاه چاه بلند و 35 متری 24 می رساند .

(اینجاآخرینی مکانی است که تیم انگلیسی در سال 1971 به سرپرستی جان میدلتون در غار نفوذ کرده بودند . ظاهرا تیم های ایرانی در شمارش چاه های غار دچار اشتباه شده اند چاه 24 تشکیل شده از سه قسمت و آنها قسمت ابتدایی چاه 24 را چاه 23 پنداشته اند ولی تا زمانی که صحت این مطلب بر ما روشن نشده باشه ما به استناد همان منابع قبلی گویای چگونگی غار خواهیم بود.)

کارگاه بعدی در کف چاه 23 واقع گردید و یک رول الومینیومی است که با یک تیکه طناب کوتاه قرمز رنگ دینامیک به ادامه طناب استاتیک چاه 23 بسته شده و به سمت کارگاه و طاقچه دوم چاه 24 غار نورد را راهنمایی می کند . حدود 10 متر پایین تر از این کارگاه طاقچه سوم که حوضچه ای پر از آب دارد قرار گرفته و لبه ان با طناب مرتب در اصطکاک است .

بلافاصله بعد از فرود از چاه 24غار نورد به یکی از تلخ ترین قسمت های پیمایش غار پراو یعنی عبور از سوراخ های بسیار تنگ و مملو از آبی خواهد رسید که به سمت پایین شیب دارد و درحالی که سر رو به جلو متمایل به پایین است باید پیش رفت آب سرد از دمپای شلوار وارد سیستم لباس شما شده و به قول جناب محمد نوری بعد از لیسیدن تن شما از آستین و یقه بیرون می ریزد. این سوراخ ها در دو مرحله است ودومی از اولی ناجور تر و هر آدمی را از آمدن به داخل غار پشیمان می کند ، برگشت از این قسمت به مراتب راحت تر است . بعد از این سوراخ ها مسیری نسبتا طولانی و باریک تا چاه 25 وجود دارد که بعضا چند چاهک هم در مسیر دیده می شود .

سیم تلفن با پیچ خورد دور پای غار نورد او را در ادامه مسیر همراهی می کند .

چاه 25 در حقیقت چاه نیست ولی چون ادامه مسیر از پایین برای غارنورد غیر ممکن است باید حدود 6 متر را صعود کند و سپس با همان طنابی که صعود کرده در طرف دیگر مدخلی که در انجا هست اقدام به فرود کند و به سمت پایین و چاه 26 برود .

پشت سر کارگاه چاه 25 حفره ایست که چند متر طول دارد و دوستان ایرانی انرا به خاطر آبی که قابل شرب است دخمه سقا خانه نام نهاده اند .این قسمت دارای سازه های آهکی زیبایست .

چاه 6 متری 25 را با کارگاه طبیعیش و آن طناب پلاستیکی سبز رنگ فرسوده که خودم سال 1384 در انجا نصب کردم و باید تعویض گردد فرود می رویم و حدود چند متر جلوتر به یک منقاری می رسیم که طنابی سفید رنگ و استاتیک منصوب به لهستانی ها به آن بسته شده است . این طناب که حدود 7 یا 8 متراز سر چاه 26 دور است طناب فرود چاه بوده و مرتب با چند قسمت از دیواره و بدنه چاه برخورد دارد و بسیار فرسوده گردیده است .

زیر چاه 8 متری 26 حوضچه ایست مملو از آب ولی این حوضچه انتهایی غار نیست مسیری باریک وتنگ که گاها بازتر میشود غارنورد را به سمت انتهای مکشوف غار پیش می برد .

وجود توده های عظیم گل و لای و خطی که روی دیواره های گلی این قسمت از مسیر افتاده می توان حدس زد در فصول بارندگی در غار اب تا حد 2 متر از انتهایی ترین نقطه مکشوف تا زیر چاه 26 را پر می کند و به تدریج در لایه های گلی حوضچه اخری غار نفوذ می کند .

حالا ما به عمق 5/752 متر و طول 1364 متری رسیده ایم دوستان ما بعد از گرفتن چند عکس که آنهم حس ویژه ای را طلب می کند و خوردن مقداری مواد غذایی سفر پرپیچ و خم آمده را بازگشت آغاز می کنند و این خود حکایتی به مراتب سخت تر و طاقت فرسا تر است . ولی چاره ای نیست باید برای دیدن خورشید حرکت کرد و به سمت بالا غار را بازگشت .

بلاخره دوستان خوب و غار نورد من توانستند بعد از مدت زمان حدود 20 ساعت فعالیت مستمر خسته و خیس بی آنکه ذباله ای از خود به جا بگذارند و آسیبی به غار وارد کنند از آن خارج شوند .

و خوابیدن در کیسه خوابی گرم و خوردن یک سوپ داغ لذتی ست که در تمام عمر فراموش نخواهد شد .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط يوسف سورني نيا در پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت 11:25 |
Powered By
BLOGFA.COM