تبليغاتX
غارنورد

 

برنامه انتقال جسد زنده یاد خلیل عبد نکویی از غار پراو

پس از یک هفته که با کوله پشتی آماده منتظر رسیدن زمان اجرای عملیات انتقال جسد مرحوم خلیل از چاه ده غار پراو بودم بالاخره ساعت 21 روز یک شنبه نوزده آبان از کرمانشاه خبر رسید . فردا کار را شروع می کنیم.

فقط یک ساعت بعد در حالیکه با دو کوله پشتی بزرگ در تاکسی به طرف میدان آزادی در حرکت بودم از همدان خبر رسید که توقف می کنیم!!

حدود یک ساعت  بدون حرکت از داخل تاکسی با کرمانشاه وهمدان صحبت کردم  به دنبال طرحی می گشتم  که  مستقل از هر حمایتی حداقل کاررا به جلو می برد , درنهایت تصمیم گرفتم به کرمانشاه بروم.

صبح روز دوشنبه کوه نوردان کرمانشاهی سرگرم نقب زدن در ارگان های کم و بیش مرتبط و صاحب امکانات و بودجه های نامحدود بودند. هر کدام در مسیری سخت تلاش می کردند. مسیرهایی که با وجود هدف مشترک بعضن در خلاف جهت هم قرار می گرفت. 

کوه نوردان همدانی هم یک روز دیگر را دربلاتکلیفی  می گذراندند.

دوشنبه شب در جلسه هییت کوه نوردی کرمانشاه، درمیان بحث ها و گزارش ها و تحلیل ها و گله گذاری های مختلفی که ارایه شد نشانه هایی از حرکت به چشم آمد و در نهایت حدود ساعت 22 با همدان تماس گرفته شد و اعلام شد هر چند که پرواز هلی کوپتر قطعی نیست اما در هر صورت فردا کار را شروع خواهیم کرد.

قرار به تلاش برای انتقال تجهیزات و عده ای از کوه نوردان با هلی کوپتر گذاشته شد و اینکه اگر فردا اینکار انجام نشد با درخواست از کوه نوردان کرمانشاه بارها و تجهیزات در کوله پشتی ها به میدان پراو منتقل شود.  تصمیم گرفته شدعده ای از کوه نوردان فردا بدون انتظار برای هلی کوپتر به میدان پراو صعود کنند. گروه بندی افراد و تقسیم وظایف برای سه شنبه  آخرین کاری بود که انجام شد. جای من چند بار بین گروه صعود کننده و گروه پروازی جابجا شد و در نهایت قرار بر ماندن و انتظار برای پرواز گذاشته شد.

 

مثل همیشه حضور کوه نوردان مصمم،  که بدون هیچ چشم داشتی حاضر به انجام هر وظیفه ای برای رسیدن به هدف بودند دلیل پشت گرمی و امید به اجرای کار بود.

مثل همیشه نداشتن طرح مشخص و از قبل تدوین شده برای تعریف و شرح وظایف سازمان ها و تشکیلات صاحب بودجه و امکانات و همین طور رقابت ها و گروه بازی های مدیریت دولتی مهم ترین ترمز کار بود.

مثل همیشه اگر مدیری با جسارت و مسئولیت پذیری بر اساس باورهای شخصی تصمیم به حمایت می گرفت کاری انجام می شد و اگر نه هیچ وظیفه تعریف شده ای برای او که انبوهی از امکانات و تجهیزات و بودجه های نامحدود را در اختیار داشت وجود نداشت.

صبح روز سه شنبه حال و هوای دیگری حکم فرما بود. با ریش سفیدی چند کوه نورد با تجربه اندک اختلافات سطحی بین افراد موثر و دلسوز به فراموشی سپرده شد. افراد در گروه های مختلف مشغول  آماده سازی و انجام مقدمات شدند. من به همراه پیمان یاوری درانبار هلال احمر کرمانشاه به انتخاب و امتحان و بارگیری تجهیزات کمپینگ و فنی کوه نوردی و امدادی که در انبار بصورت نیمه فله بر روی هم انباشت شده بود، مشغول شدیم.

گروه های دیگر هم به موازات هم به وظایف خود مشغول بودند و در نهایت همگی  در حدود ساعت 15 در فرودگاه  هوانیرز دور هم جمع شدیم . بارها و تجهیزات با چند وانت و جیپ از مسیرهای مختلف به فرودگاه منتقل شد. خلبان تذکرات لازم را به کوه نوردان جهت همکاری و نحوه انجام بارگیری و تخلیه آن در میدان پراو داد و بالاخره هلی کوپتر با حدود سیصد کیلو بار به همراه بهنام و جواد به سمت میدان پراو پرواز کرد. طی دو پرواز بعد حدود سیصد کیلو بار و نه کوه نورد دیگر نیز به میدان پراو منتقل شدند. آقای صحبت بهادرانی سرپرست این بخش از کار نیز با این پروازها همراه بود. طی چند رفت وبرگشت بارها به جانپناه میدان پراو منتقل شد. چند ساعت بعد صعودکنندگان که همگی از کوه نوردان همدان بودند نیز به ما ملحق شدند.

قبل از شام یک گروه فنی متشکل از یوسف سورنی نیا، پیمان یاوری، بهنام راشدی، احسان جباری، حسن جوادیان و من تشکیل شد و  تاکتیک و تکنیک های مربوطه  به بحث گذاشته شد و در مورد جزییات به یک طرح واحد رسیدیم. پس از شام گروه ها و شیفت های کاری توسط آقای صحبت بهادرانی مشخص شد و همگی مصم به اجرای کار بزرگی که برایش دور هم جمع شده بودیم به کیسه خواب ها خزیدیم.

 

تنها مشکل قابل اشاره و البته خیلی مهم و اساسی و تاثیرگذار در این مرحله، قالب بودن وجه سنگنوردی و کوه نوردی افراد شرکت کننده به غارنوردی ایشان بود. به جز یوسف برای بقیه افراد، غارنودی در تجارب و سوابق شان یک حاشیه به حساب می آمد. برای مثال این مشخصه  افراد باعث شد در چاه های 3 و 8 که طبق قوانین و استانداردهای غارنوردی، به دلیل مشخصات فیزیکی که دارند، می بایست فرود و صعود در چند مرحله انجام شود، طناب هایی به صورت یک تکه نصب شود تا سنگ نوردانی که تجربه و مهارت لازم برای فرود چند مرحله ای و همینطور تسلط به ابزار فرود غارنوردی را ندارند از آن مسیرها اقدام به فرود و صعود کنند. با وجود تعداد کافی وسایل تخصصی فرود  در غار، بیشتر افراد با ابزار سنگنوردی کار کردند.

همین طور در گروه بندی و تقسیم وظایف، برای مثال در گروه شش نفره ما که در سومین شیفت موظف به ورود به غار و سعی در انتقال جسد بودیم، من به عنوان سرپرست مشخص شدم در حالیکه اگر سوابق و تجارب کوه نوردی لحاظ نمی شد طبیعتن احسان، به لحاظ سوابق بیشتر و بروزتر غارنوردی و شناخت بهتر اعضا، شخص مناسب تری برای  سرپرستی گروه ما بود.

صبح روز چهارشنبه نخستین گروه به قصد ده ساعت فعالیت وارد غار شد و کمی بعد گروه دوم نیز جانپناه را ترک کرد. باتوجه به شیفتی که برای ما در نظر گرفته شده بود، می بایست در شب وارد غار می شدیم. به همین دلیل به اعضای گروه توصیه کردم که بدون مشارکت در کارهای کمپینگ به استراحت مشغول شوند و سعی کنند بخوابند اما تا جایی که دیدم به جز خودم و تا حدودی احسان بقیه موفق یه اینکار نشدند.

در بعد از ظهر گروه های یک و دو تاخیر داشتند و کم کم نشانه هایی از نگرانی در بین حاضران در جانپناه دیده می شد. برای من این تاخیر نشانه خوبی بود. به گمان من گروه های یک و دو مشغول انتقال جسد شده بودند و برای عبور از یک قسمت مشخص و رساندن جسد به محل مناسب تر زمان بندی طراحی شده را تعمدن فراموش کرده  بودند.

بالاخره حدود ساعت 22 هیکل خیس و گلی بچه ها وارد جانپناه شد. فعالیت ثمر بخش و امیدوار کننده ای رقم خورده بود. جسد به میانه چاه هفت منتقل شده و یکی از سنگین ترین قسمت های مسیر طی شده بود.

گروه ما متشکل از هادی ، احسان، نیما، محمد،  مجید و من  که به صورت نیمه آماده در جانپناه بودیم با شنیدن گزارش فنی از پیمان و برداشتن وسایل ضروری در آخرین دقایق چهارشنبه جانپناه را ترک کرده و در پانزده دقیقه روز پنج شنبه وارد غار شدیم.

صد دقیقه بعد نخستین نفر ما در میانه چاه هفت مشغول انجام کارهای فنی مربوط به انتقال جسد بود.

تا درک و لمس عینی شرایط و ایجاد هماهنگی بین نفرات کمی وقت از دست رفت ولی خیلی زود هر شش نفر به صورت اجزا یک دستگاه واحد به کار افتادند. تا دهانه چاه شش روش حمل در مرحله نخست استفاده از توان فیزیکی افراد برای جابجایی و سپس کنترل و حفظ موقعیت بر روی سیستم حمل دو به یک در تمام  طول مسیر بود. دو و نیم ساعت بعد جسد زیر چاه شش بود و افراد مشغول استراحت بودند.

پس از استراحت مختصر صعود از چاه  شش  شروع  شد. دو نفر بالای چاه شش و چهار نفر از پایین با استفاده از سیستم بالاکشی دو به یک جسد را تا دهانه چاه بالا کشیدند و پس از آن انتقال وزن بر روی کارگاه دیگری که از قبل درمیانه دهلیز ادامه مسیر آماده شده بود، انجام شد. اما جسد درست در دهانه چاه شش به بدترین شکل ممکن با عوارض فیزیکی غار درگیر شده و قصد حرکت نداشت. یک نفر دیگر صعود کرده و در حالیکه بر روی طناب آویزان بود سعی به کمک به نفرات بالایی داشت اما موثر نیافتاد. او صعود کرده و به کمک نفرات بالایی آمد و یک نفر دیگر بر روی طناب و از زیر به صورت همزمان به زور زدن بی ثمر مشغول شد.

وجود یک منقاری بزرگ که کارگاه طبیعی فرود در پیمایش های غار است، محدودیت فضای بالای چاه شش برای کار کردن چهار نفر و ریزش مداوم آب از این چاه و همینطور ارتفاع کم کارگاه تعبیه شده بالای چاه پارامترهای تاثیر گذار در بی ثمر شدن تلاش افراد شده بودند. فقط با استفاده از زور و با زیر پا گذاشتن اصل "عدم حضور امدادگر در حوضه خطر کارگاه انتقال بار" بالاخره جسد بعد از تلاشی طولانی از دهانه چاه شش خارج شد.  آنچنان به کمرم فشار آمده بود که احساس خطر کرده و قصد داشتم کار را تعطیل کنم. در ادامه کار به نصب کارگاه ها و کنترل سیستم بالاکشی که قدرت بدنی کمتری می طلبید مشغول شدم و کم کم وضعم بهتر شد. تا محل بارگاه چاه پنج که تالار نسبتن وسیع  و خشکی است دوبار از کارگاه های تغییر جهت استفاده کردیم و بیشتر با استفاده از قدرت بدنی جسد را تا زیر بارگاه منتقل نمودیم. از وسعت و خشکی این قسمت استفاده کرده و استراحت نسبتن طولانی به خودمان دادیم. در چند متر باقی مانده تا "تالار حال مسجد" تکنیکال ترین بخش کارمان بود. ابتدا جسد را حدود شش متر بالا کشدیم و سپس با برقراری  سیستم تیرول و یک سیستم بالاکشی سه به یک به موازات هم جسد را از روی یک حفره به عمق حدود پنج متر به داخل دهلیز تنگ ادامه مسیر انتقال دادیم. تقریبن در انتهای دهلیز جسد در میان چکنده های ریز دیواره دهلیز درگیر شد و هر دو سیستم را به شدت زیر بار برد.

در نگاه نخست تشخیصم این بود که سیستم تیرول می بایست آزاد شود ولی با آزاد شدن آن معلوم شد که تشخیص من درست نبوده و می بایست سیستم بالاکشی نیز آزاد شود. به این ترتیب هر دو سیستم باربر، آزاد شد و برای حدود دومتر باقیمانده  تنها عامل و روش موثر زور زدن و زور زدن بود، به شکلی که برای من مسجل شد که کمرم آسیب دیده و با دقت به شکل حرکات دیگر اعضا گروه، نشانه هایی از شدت خستگی و آسیب احتمالی در آنها نیز مشهود بود. پس از رسیدن به تالار حال مسجد، کار انتقال را تعطیل کرده و مشغول به صعود برای ترک غار شدیم. ساعت دوازده و بیست دقیقه روز پنج شنبه همگی از غار خارج شدیم.

گروه بعدی متشکل از هشت نفر واردغار شد و در ساعت چهار روز جمعه در هوای به شدت مه آلود و در زیر بارش برف به جانپناه بازگشت. جسد در "تالار خیابان دماوند" بود. این یعنی به جز "سوراخ S" هیچ مانع مهمی سر راه نیست.

دوباره گروه ما آماده ورود به غار شد. با توجه به پایان درگیری های فنی تعداد زیادی از حاضران در جانپناه داوطلب شرکت دراین مرحله بودند. بین فشار بدنی متمرکز روی چند نفر محدود در ازای کار کنترل شده و یا داشتن نیروی کافی و به تعداد زیاد اولی را ترجیح می دادم و خواستم که این قسمت به یک گروه حداکثر هشت نفره سپرده شود اما درعمل تعداد خیلی بیشتری بالای پرتگاه خیابان دماوند حاضر شدند. بالاکشی از پرتگاه خیابان دماوند و عبور از سوراخ اس که به هر زحمتی بود انجام شد کار به نظر تمام شده بود ولی عدم هماهنگی  و نبودن فضای کافی برا ی تحرک و مشارکت نفرات مهمترین مشکل و عامل خطرساز در این قسمت بود. کمی طول کشید تا حداقل هماهنگی ایجاد شود و کار با ایمنی نسبی به جریان بیافتد. نزدیکی های دهانه با کارگردانی  و همت احسان نظم و هماهنگی شکل گرفته و با همکاری بین نفرات سرعت بسیار خوبی بدست آمد.

ساعت یازده روز جمعه جسد زنده یاد خلیل عبد نکویی از دهانه غار پراو خارج شد.

ازدحام در جانپناه میدان پراو در آن فضای کوچک مشکلات زیادی ایجاد کرده بود. جمعی از کوه نوردان با تجربه کرمانشاه سریع تر ازبقیه کارهایشان را انجام داده و جانپناه را ترک کردند.  بهنام، هادی و من هم در گروه بعدی بار و بندیل کرده و راهی پایین شدیم.

 

شرکت در این برنامه بزرگ فنی،  تجربه و شناخت گرانقدری از توان مندی جامعه کوه نوردی برایم داشت. افسوس که فقدان یک عضو از خانواده بزرگ کوه نوردی شیرینی این موفقیت را تلخ کرد.               

     

 

    

 

 

 

    

 

+ نوشته شده توسط يوسف سورني نيا در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 13:9 |
 

با خلیل از چاه بند پوتین تا باغ بهشت

 

سه شنبه 27 / 8 /

 

در پی حادثه از طرف دادستانی کل دادگستری استان خواسته شد که آیا امکان بیرون آمدن جسد از غار ممکن هست یا نه و درصورت مثبت بودن جواب این سئوال به چه نحوی این کار قابل اجرا می باشد ؟

 

در این رابطه جلسات زیادی با همکاری هلال احمر ، استانداری و هیئت کوهنوردی استان برگزار گردید و در این جلسات این موضوع مورد بحث و بررسی قرار گرفت .

بحث فنی کار در هیئت کوهنوردی  استان دایر گردید و در این جلسات اطمینان در عملی  بودن طرح  خروج پیکر مرحوم نیکوئی از طرف من اعلام گردید و با همراهی و پشتیبانی آقای رضا شهلایی  دیگر دوستان متقاعد به اجرای  طرح شدند . به همین جهت از کسانی که می توانستند در این خصوص فعالیت کنند دعوت شد تا در جلسات فنی و هماهنگی گروه حضور به هم رسانند و در جریان کمی و کیفی برنامه قرار گیرند .

سر پرست برنامه به عهده رضا شهلائی و صحبت بهادرانی بود و مسئولیت فنی برنامه به من واگذار و سپس به آقا پیمان یاوری محول گردید .

بلاخره در سه شنبه 23 آبان ماه پرواز بالگرد محیا گردید و در سه پرواز کلیه تجهیزات و تدارکات لازمه برنامه به همراه نفرات تیم کرمانشاه و دونفر از بچه های تیم همدان به میدان پراو منتقل شد .

از لحظه فرود  تا غروب که مابقی نفرات تیم همدان به سرپرستی آقای جلال چشمه قصابانی به منطقه رسیدند دوستان دو چادر بزرگ در دهانه غار را دایر کردند و تدارکات را در آن قرار دادند .

شب توسط آقا بهادرانی تیمها تقسیم و وظایف آنها مشخص گردید .

در مورد نحوه کار در غار هر کدام از دوستانی که تجربه بیشتر داشتند تذکراتی دادند .

اسامی نفرات تیم کرمانشاه :

صحبت بهادرانی ، پیمان یاوری ، حسن جوادیان ، بهنام راشدی ، هادی راد ناصر ، جواد الماسی و یوسف سورنی نیا

و نفرات تیم همدان : جلال چشمه قصابانی ، احسان جباری ، عزت اله برق لشگری ، نیما اسکندری ، محمد حسینی ، رسول پیر محمدی ، هومن فرزانه ، سعید عریان پور ،  مجید قادری و علیرضا سعادت .

کاظم فریدیان هم به تنهایی از تهران آمده بود .

 

 

 

چهار شنبه 28 / 8 /

 

تیم اول که متشکل بود از پیمان یاوری ، رسول ، هومن و خودم برای ترمیم کار گاه های فرود افراد و همچنین ایجاد کار گاهای حمل بار برای جسد ساعت 30/8 وارد غار شدیم .

کار گاه پرتگاهی در نزدیکی چاه اول احیا گردید  ( تیم روس که دو سال قبل به غار آمده بودند تا چاه 15 غار را از نظر فرود و صعود افراد با رول های اسپید 8 میلی متری ایمن ساخته بودند و کافی بود صفحه و پیچ آنرا روی اسپید ها بست و این کار ما را راحت تر می کرد . )

 

در چاه یک دو صفحه رول برای فرود و یک بلوک برای حمل جسد درست گردید .

 

در چاه دو یک صفحه رول دیگر به رول بولت قبلی اضافه شد .

 

در چاه سوم کارگاه فرود همان کارگاه سه مرحله ای روسها بود که من قبلا آنرا برای صعود و فرود احیا کرده بودم . و همچنین برای تسریع در امر فرود افراد یک رشته طناب دیگر به کارگاهی دیگری  بسته شد .

 

طناب چاه چهار تعویض و یک صفحه رول دیگر جهت حمل جسد بسته شد .

 

( در تمام مراحل و قسمت های غار با توجه به عوارض و همچنین وضعیت دهلیز ها نحوه حمل جسد را با آقای یاوری مورد بررسی قرار می دادم . بخصوص بین چاه 3 و 4 و همچنین 4 و 5 .

طناب چاه 5 تعویض و یک رول دیگر به کارگاه آن افزوده شد .

 

نحوه حمل جسد از سر چاه 6 تا زیر چاه 5 مورد ارزیابی قرار گرفت .

 

سر چاه 6 یک صفحه رول جدید به کار گاه افزوده شد .

 

از زیر چاه شش  تا سر 7 که مسیریست شامل پلکانهای کوچک و تا حدود یک متر را باید به کمک کارگاهی در زیر چاه برای حمل جسد رول کوبی می شد  اماده  کردیم . در این هنگام شامل بهنام راشدی حسن جوادیان و سعید عریان پور به ما رسیدند . بعد از چند دقیقه صحبت از کنار ما عبور کرده و به سمت چاه ده غار پایین رفتند . وظیفه این تیم بسکت نمدن پیکر مرحوم خلیل  و آماده نمودن آن برای حمل به سمت بالا بود .

 

سر چاه هفت یک عدد دیگر صفحه رول به اسپید روسها بسته شد و همچنین در تاقچه بین آن یک صفحه رول دیگر .

 

کارگاه چاه 8 که سه مرحله ای می باشد و از قبل من آنرا برای فرود آماده کرده ام مشکلی نداشت فقط یک رشته طناب دیگر برای تسریع در فرود و صعود تصب گردید .

 

سر چاه 9 کارگاه حمل بار از کارگاه حمل جسد جدا گردید و برای این کار یک رول جدید زده شد ( رولها اسپید 8 میلی متری بودند . )

 

سر چاه ده هم یک صفحه رول به اسپید روسها بسته شد و کارگاه مرحله اول تا روی تاقچه چاه بند پوتین تقویت گردید .

 

زیر چاه بهنام راشدی و حسن جوادیان مشغول بسکت نمودن پیکر آقا خلیل بودند از پیمان یاوری هم خواستند به کمک آنها برود .

 

مدت زیادی طول کشید تا بسکت آماده بالا کشی  شد بهنام راشدی بالا آمد و سپس کارگاه حمل جسد را برپا نمودیم بچه های همدان سعید و هومن روی طاقچه پایینی چاه طناب را می کشیدند و جسد آرام آرام بالا آمد . برای حمل جسد از سیستم قرقره متحرک روی جسد و قرقره ثابت روی کارگاه استفاده شد . یک سر طناب به کار گاه بسته و پایین فرستاده شد از داخل قرقره ای که به جسد وصل شده بود رد شده و بالا آمده و از داخل تراکشن عبور دادیم و با این کار انتقال جسد آسانتر شد برای این سیستم یک رشته طناب 100 متری به همراه داشتیم .

کار سخت ما الان شروع شد . باید جسد سنگینی را از آن معبر تنگ و باریک و البته پلکانی تا زیر چاه 9 حمل می کردیم . کمی جلوتر کارگاهی پیدا کرده دو نفر جسد را از جلو بر روی کار گاه می کشیدیم ( به وسیله همان روشی که در چاه می کشیدیم یعنی قرقره متحرک روی جسد و قرقره ثابت روی کارگاه  . البته ما طنابی را به کار گاه بسته بودیم و با یک دسته یومار در هر کجای طناب که لازم بود کارگاهی ایجاد می کردیم و با جلو آمدن جسد کارگاه را هم جلو می بردیم )  و همزمان دونفر از بالا در حالتی که بدن خود را بین دیوارهای تنگ غار لاخ کرده بودند آنرا به سمت بالا می کشیدند و دونفر هم از جلو و عقب پا ها و سر جسد را آزاد می کردند . به این شکل کار بردی ولی با زحمت بسیار زیاد و گاها توام با تحمل وزن زیاد جسد برای کسانی که آنرا از بالا در وضعیت تعادلی قرار می دادند ،  به سمت جلو و زیر چاه 9 پیش می بریدم .

به عقیده من این قسمت سخت ترین مرحله از کار بود .

زیر چاه 9 تصمیم گرفته شد که بچه های همدان همراه من از غار خارج شده و پیمان ، بهنام و حسن آنرا تا چاه 7 بالا بکشند . چاه 9 و 8 و 7 بهم چسبیده اند .

همراه دوستان همدانی از غار خارج شدیم . مدت زمانی را که در غار بودیم   14 ساعت شد . ارائه گزارش حمل جسد توسط این تیم باعث ایجاد انگیزه بسیاری در مابقی افراد حاضر در پناهگاه شد . و حمل جسد همانگونه که از قبل انتظار می رفت عملی به چشم آمد .

 

پنجشنبه 30 / 8 /

تیم دوم متشکل از احسان جباری _ نیما اسکندری _ محمد حسینی _ هادی راد ناصر _ مجید قادری_ به سرپرستی کاظم فریدیان ساعت 5/  بامداد وارد غار شدند . این تیم جسد را از میانه چاه 7 تا زیر چاه 5 بالا آورده و ساعت 11 ظهر پنجشبه از غار خارج شدند .

سر چاه 6 بعلت پایین بودن کارگاه حمل بار خیلی اذیت شدند . و همچنین عبور دادن جسد از حفره ای در کمپ 5 تا زیر چاه 5 .

 درحادثه  سال 1381 و زمانی که علی رحیمی را از کمپ 15 به سمت بالا حمل می شد مسیر در جای جای غار رول کوبی گردید و در این مکان یعنی تالار حال مسجد هم چند رول زده شد . مسیر حرکت به داخل کمپ از حقره ای عبور می کرد که یک طناب در آن تیرول شده بود روی همان طناب تیرول و با کمک طنابی دیگر که از جلو کشیده می شد جسد به  زیر چاه 5 انتقال یافت . و با اتمام زمان فعالیت تیم در غار همگی خارج شدند .

 

تیم سوم برنامه شامل : یوسف سورنی نیا _ اصغر زرین _ علی موسوی _ تا چاه هشت غار جهت جمع کردن کارگاه ها و طنابهای چاه 8 و 6 و سپس پیوستن به مابقی افراد شامل صحبت بهادرانی _ بهنام راشدی _ پیمان یاوری _ حسن جوادیان و رسول پیر محمدی .

بسکت و همچنین کیسه ای که جسد در ان بود باید تعویض می شد . زیر چاه 5 این کار انجام گرفت و با همان روش که در چاهای قبلی انجام می شد چاه 5 را آماده بارکشی و حمل نمودیم . بین چاه 5 تا زیر 4 حقره ای تنگ و باریک است . در زمانی که جسد بسکت می شد . به پیشنهاد من دو تسمه حمایل درطرفین ( یکی روی شانه و دیگری روی کمر خلیل نصب گردید و آنرا از کیسه جسد بیرون آوردیم برای اینکه در ان دهلیزهای خرچنگ رو انرا به پهلو به سمت جلو ببریم .

چند نفر از حفره گذشتند شیاری که روی این حفره تنگ بود مزیتی بود ،  برای حمل آن کارگاهی روی این شیار ایجاد شد و با طنابی جسد روی آن به وسیله همان تسمه های پهلو بلند می شد تا کاملا در راهرو آزاد گردد و سپس با طنابی دیگر که از زیر چاه 4 به کارگاهی که بچه ها آنرا زده بودند آنرا جلو می کشیدیم . از چاه 4 تا زیر چاه سه ،  سه مرحله است اولی شامل یک راهرو باریک و تنگ تقریبا به همان کیفیت راهرو بین 4 و 5 و البته کوتاه تر دومی یک اتاقکی کوچک بین این راهرو  و  تراورسی که باید از چند متر بالاتر از مسیر جریان آب حرکت نمود چون مسیر جریان آب بسیار تنگ و اذیت کن است . و سومین مرحله همین تراورس است .

در اینجا یکی از دشوار ترین مراحل حمل انجام شد . در راهرو جسد به علت نبود کارگاه به کمک نیروی دست سانت به سانت جلو کشیده می شد . بعد از رسیدن به اتاقک که چند متر است تا زیر مسیری که باید از بالا برده می شد . با دست حمل گردید .

برای بالا بردن از مسیر کارگاهی زده و با کمک این کارگاه جسد تا ارتفاع حدود 6 متر بالا برده شد و این کارگاه خود اولین کارگاه تیرول بود که به زیر چاه 3 می رسید . پس از بالا آمدن جسد از کمر آنرا بلند کرده و به طناب تیرول متصل نمودیم و همچنین از ناحیه پاها . و به این شکل به سمت کارگاه بعدی جلو برده می شد . در کارگاه بعدی به ترتیب بعد از آزاد کردن کارابین ها به مرحله بعدی تیرول وصل می شد . اینکار تا زیر چاه سوم ادامه یافت .

چاه سه بعد از صعود همگی افراد بجزبهنام راشدی کارگاهی مشابه آنچه که در چاهای دیگر انجام شده بود بر پا شد و چون در تالار کورش کبیر میدان بزرگی برای حرکت افراد بود چهار نفری اقدام به بالا کشی جسد از چاه نمودند . تیرولی به کارگاه چاه سه بسته و سر دیگر آن به ستون های بزرگ تالار کورش کبیر و به این وسیله جسد از سر چاه به داخل تالار آنتقال یافت .

همزمان با حمل جسد طنابها و کلیه لوازم و تجهیزات مربوطه نیز به سمت بیرون غار حمل می گردید .

زمانی که جسد به سر چاه اول رسید کار تیم خاتمه یافت و به سمت پناهگاه حرکت کردیم .

مدت زمانی که ما داخل غار بودیم برف زیادی باریده بود و هوای مه آلود باعث شد تا حدود چند ساعت ما در میدان پراو گم شویم . بلاخره به وسیله تلفن به بچه های داخل پناهگاه خبر داده شد و توانستیم با کمک آنها مسیر پناهگاه را پیدا کنیم . ساعت حدود 5 صبح جمعه به پناهگاه  رسیدیم .

 

جمعه 1 / 9 /

تیم چهارم شامل کاظم فریدیان _ نیما اسکندری _ هومن فرزانه _ هادی رادناصر _ سعید عریان پور _ محمود هاشمی _ مجید قادری _ جواد الماسی _ جلال چشمه قصابانی و محمد حسینی ساعت 8 صبح وارد غار شدند و جسد را از سر چاه یک تا دهانه غار حمل کردند . و ساعت 5/11 از غار خارج شدند . جسد در شیاری نزدیک چادری که در دهانه غار نصب شده بود قرار داده شد و روی آنرا با برف پوشانیده شد .

امروز تعداد زیادی از کوهنوردان به میدان پراو آمده بودند . از جمله باقر عیوضی _ محمد رضا نقدی رئیس هیئت استان . رضا بهادرانی _ منوچهر مراد نژاد _ چند نفر از کوهنوردان همدان و تنی چند از کوهنوردان کرمانشاهی . آقای حسین جامه شورانی و آقای لارتی نیز روز قبل به آینجا آـمده بودند .

همگی این افراد به علاوه تیم های فعال در غار منطقه را به سمت کرمانشاه ترک کردند . و من همراه آقایان جلال چشمه قصابانی _ نیما اسکندری _ هومن فرزانه _ محمود هاشمی و میلاد تیموری در پناهگاه ماندیم .

 

شنبه 2 / 9 /

امروز همه بارهایی را که قرار بود با بالگرد به همراه جسد به پائین حمل شود به میدان پراو انتقال دادیم . چادرها را جمع کرده و روی هم گذاشتیم .

زباله های داخل و اطراف پناهگاه در بشکه ای  سوزاند شد . به امید هوای خوب در فردا .

 

 

یک شنبه 3 / 9 /

بارش برفی توام با وزش باد که از شب قبل شروع شده بود همچنان ادامه داشت و امید ما برای پرواز بالگرد به یاس مبدل شد .

تماس تلفنی با پیمان یاوری گرفتیم پرواز بالگرد تا دو روز دیگر میسر نمی گردد .

به همین خاطر تصمیم گرفتیم با توجه به وضعیت موجود خود و کوله های خود را به پائین کوه و کرمانشاه منتقل کنیم و در زمانی که هوا اجازه داد برای پائین آوردن جسد و مابقی بارها اقدام کنیم .

به همین خاطر بعد از بستن کوله ها در ساعت 10 صبح پناهگاه را ترک کردیم و از طریق مسیر بیولوژی پائین آمدیم .

ساعت حدود 5/1 به درب پادگان رسیدیم که فواد _ یکی از دوستان آقای چشمه قصابانی _ برادر مرحوم خلیل نیکوئی ( امیر نیکوئی ) و چند نفر دیگر از دوستانشان به استقبال ما امدند . وضعیت موجود را برای آنها توصیف کردم و اطمینان دادم که تا آخر هفته این کار ( پائین آوردن جسد ) عملی خواهد شد .

چند تماس تلفنی و ملاغات حضوری با رئیس هیئت و پیمان یاوری گرفتم و همچنین با هوا نیروز که اعلام کردند هوا مناسب پرواز نیست .

 

سه شنبه 5 / 9 /

هوای امروز صبح کرمانشاه بسیار خوب و صاف شده بود . باز هم تماس های من با مسئولین شروع گردید . خلببان فواد هم در هوانیروز همراد کادر پروازی  آماده بودند .

خود را آماده و به فرزاد باقری زنگ زدم تا در صورت موافقت هلال احمر و صدور دستور مهندس جوانمردی رئیس ستاد برنامه سریعا به سمت هوانیروز حرکت و همراه پیمان برای انجام آخریم مرحله کار اقدام کنیم .

اما گویا مشکلی در کار بود . پیمان تماس گرفت و گفت از استانداری باید به هلال احمر دستور پرواز بدهند .

به استانداری رفتم مهندس جوانمردی نبود ، آقای نجفی با هلال احمر تماس گرفتند . مدیر کل هلال احمر نیز برای زیارت عتبات به کربلا رفته بودند . با دکتر علی خانی معاون ایشان صحبت کرد. در مورد اینکه اگر به جای جوانمردی نامه را خودشان امضا کنند مانعی دارد یا نه . و او قبول نکرد . صبر کردیم تا مهندس جوانمردی بازگشت . و در این بین فواد ( خلبان بالگرد ) مرتب با من در تماس بود که نتیجه کار را بپرسد .

ساعت 5/1 جوانمردی آمد و نامه را نوشت به هلال احمر فکس شد . به هلال احمر رفتیم و با برخورد تند علی خانی مواجه شدیم . ایشان مسئولت پرواز و خطراتی را که متوجه بالگرد می گردد را نپذیرفتند . و در عمل ما یک روز دیگر را از دست دادیم .

تصمیم برای حمل جسد توسط نفر از طرف من قطعی شد .

همراه امیر برادر خلیل به منزل ما آمدیم و در این بین با کسانی که می دانستم برای این برنامه توان همکاری دارند تماس گرفتم .

 راس ساعت 1 صبح همگی کنار پل های غیر هم سطح لب آب .

امیر _ احمد آقا و آقا حسین از اقوام نیکوئی  به همدان باز گشتند .

از همدان و همچنین مسئولین هیئت کرمانشاه  تماس گرفتند که برنامه تا روز پنجشنبه متوقف کنم .

چون از بابت حمله احتمالی حیوانات وحشی به جسد خیالم آسوده نبود نپذیرفتم و قصدم این بود در هر صورت از کوه صعود کنم حتی اگر کسی با من همراه نشود .

شب به مقر هلال احمر کرمانشاه رفتم و برانکاردی از آنها امانت گرفتم .

 

چهارشنبه 6 / 9 /

راس ساعت یک همراه 5 نفر دیگر از دوستانمان ( فرزاد باقری _ هوشیار قنبری _ میلاد تیموری _ ایرج حقیقی و حمید سیابانی ) در لب آب حاضر شدیم . مهدی برادرم ما را به درب پادگان متروکه سپاه 9 بدر رساند .

ساعت 5/1 حرکت خود را در تاریکی شب به سمت پناهگاه آغاز کردیم .

ساعت 6 صبح شد که به میدان و پناهگاه پراو رسیدیم .

یک تیم سه نفره از بچه های همدان و یک تیم 9 نفره از اهالی نوکان به سرپرستی جواد الماسی و جلیل جمشیدی برای حمل بارهای موجود در میدان که شامل دوتخته چادر یک دستگاه مولد برق . طناب و .....بعد از ما در حال بالا آمدن از کوه بودند .

یک ساعت تا روشن شدن هوا در پناهگاه توقف کردیم . ساعت 7 به دهانه غار پراو رفته و مشاهد گردید حیوانات وحشی به قصد دست یابی به جسد از دو نقطه سر و قسمت پاها برفهای روی جسد را کنار زده بودند . اما به جسد آسیبی نرسیده بود .

انرا بیرون آورده و با طنابی که یکی از بچه به همراه آورده بود اقدام به کشیدنش روی برفهای میدان پراو کردیم حجم برف نرم که تا زیر زانو می رسید کار را بسیار سخت می کرد . زمان زیادی تلف شد تا به بزدیکی پناهگاه رسید یم  و در انجا دونفر از اهالی روستای نوکان به ما ملحق شدند و پس از آن بچه های همدان ( نیما _ هومن و محسن ) هم آمدند . خیلی سریع به سر شیب بیولوژی رسیده  و کار اینجا راحت شد . تا کنار تابلوی خسته نباشید چون برف بود آنرا راحت پائین آوردیم . ارتفاع 2700 متری ،  تا کف دره 700 متر دیگر باید پائین آورده می شد .

در انجا جسد را روی برانکارد محکم بستیم . حرکت به خاطر سنگلاخ بودن مسیر به کندی پیش می رفت . هر چند قدم یک بار توقف و برانکارد زمین گذاشته می شد .

12 نفر برای حمل جسد کار می کردیم . کار به تدریج پیش رفت و آمبولانس منتظر رسیدن ما بود .

بلاخره در ساعت 5/1 ظهر خود را به محل آمبولانس که از تنگه مانگ هلات و پادگان شهید داود آبادی آمده بود رسیدیم . ( آمدن این آمبولانس را مدیون دوست خوبمان آقا مرتضی زارع هستیم که قبلا با ایشان برای اینکار هماهنگ شده بود ) سرهنگ کلهر فرمانده پادگاه خودشان هم آمده بودند و جا دارد ازهمکاریشان تشکر کنیم .

راس ساعت 5/2 جسد در پزشکی قانونی تحویل سردخانه شد .

و من همراه امیر نیکوئی و احمد آقا و حسین برای گرفتن نامه های ادارات اگاهی و دادگستری روانه آنجا شدیم . بعد از کلی  سرگردانی در بین این ادره ها . بلاخره موفق توانستیم از پزشکی قانونی گواهی فوت و همچنین جواز دفن رو بگیریم . در آنجا یزشک علت فوت را سرمازدگی اعلام کرد .

ساعت حدود 6 به سمت همدان به راه افتادیم . از فرط خستگی خوابم برد .

ساعت 5/8 جسد را تحویل سردخانه آرام گاه باغ بهشت دادیم . و به منزل آقا مجید برادر بزرگ آقا خلیل رفتیم .

برخورد تمامی اعضا خانواده مرحوم نیکوئی پور مرا خجالز زده می کرد . اینقدر این خانواده محترم و بزرگوارانه با من رفتار می کردند گوئی خلیل را زنده از غار بیرون آورده بودم .

 

پنجشنبه 7 / 9 /

صبح زود به باع بهشت رفتیم و بعد از شستن پیکر آقا خلیل به محل اداره تربیت بدنی که قرار بود از اونجا مراسم انجام گیرد آمدیم جمعیت زیادی از دوستان _ اقوام و همشهری های آن مرحوم حضور داشتند . بعد از حمل پیکرش روی دست برای مسافت کوتاهی به سمت باغ بهشت حرکت کردیم .

نماز و سپس خلیل در آرام گاه ابدی خود آرام گرفت .

 

 مـا لعبتکانیم و فــــــلک لعبت باز،    از روی حقیقتی نه از روی مـــجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم،    رفتیم به صندوق عــدم یک یک باز

 

             اقا خلیل روحت شاد و یادت گرامی برای همیشه .

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط يوسف سورني نيا در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت 22:10 |
Powered By
BLOGFA.COM