به نام خدا
سه هفته قبل از اجرای برنامه با من تماس گرفت و خودشو معرفی کرد و عنوان کرد از دوستان نیما اسکندری است که بنده با ایشان آشنایی دارم . اعلام کرد که قصد پیمایش غار پراو را دارد در جوابش گفتم بله شناختم آقا نیما در مورد شما با من صحبت کرده و گفته که قرار است با هم برنامه غار را انجام دهید کی می خواهید به غار بروید ؟ و ایشان در جواب گفتند :
__ آقا یوسف من بعد از مشورتی که با بعضی از دوستان داشتم به این نتیجه رسیدم که اگر با خود شما این برنامه رو انجام بدهم بهتر خواهد بود و نتیجه بهتری خواهم گرفت به همین خاطر از شما می خواهم که یه وقتی رو اختصاص بدهی که باهم این برنامه را که به یاد بود مرحوم فریدون اسماعیل زاده است انجام دهیم . چون ایشان در همین آبان ماه فوت کرده و می خواهم تا آخر آبان این برنامه را به یادش برگزار کنم .
شناختی ازاو نداشتم و هوای سرد میدان پراو و همچنین خستگی خودم از چند برنامه قبلی که داخل غار رفته بودم باعث شد جواب مثبتی به پیشنهادش ندهم به همین دلیل گفتم :
* چشم آقا خلیل حالا بگذارید تا ببینم اوضاع چطوراست خبر می دهم .
و این در حقیقت یه جور از سرخود باز کردن بود چون هرگز به ایشان زنگی نزدم
هفته بعد هم تماس گرفتند و این بار من خرابی وضع هوا و بارندگی را بهانه اجرای برنامه کردم .
و هفته بعد باز هم تماس گرفتند و اصرار داشتند تا آخر آبان برنامه را اجرا کند . وقتی اصرار شدید ایشان را دیدم قول دادم که با او همکاری کنم . یکی از دوستان کرمانشاهی که او را روز جمعه قبل در بیستون حین تمرین دیده بود به من گفت آقا خیلیل در صعود روی طناب کند است .
تماسی گرفتم و گفتم نمی توانم در برنامه شما را همراهی کنم پرسید چرا و کند بودن او را در صعود عنوان کردم . در جواب گفتند : نه آقا یوسف اشتباه به عرض رسانده اند من برای این برنامه خیلی تمرین کرده ام من دیواره علم کوه را صعود کرده ام و در ان شب مانی داشتم قلل لنین و کورژانفسکای را صعود کرده در تیم ملی اورست بوده ام و روی قله دماوند شب مانی داشته ام در زمستان و .......
آقا محمد همایی از دوستان کرمانشاهی من هم در تائید اییشان به من اطمینان داد که خلیل فردی توانمند و قابل اعتماد است و از عهده برنامه غار پراو بر خواهد آمد .
اینجا بود که من تسلیم شدم و از آقا خلیل خواستم کلیه ساز و برگ غار نوردی از کیسه بار و لباس گرفته تا یومار و استاپ و دستکش و غیره را برای برنامه حاضر کند . به خاطر اینکه بتوانم تمام حواسم را به پیمایش ایشان بدهم و همچنین بیشتر به او کمک کنم کس دیگری را به برنامه نیاوردم .
روز جمعه ساعت 6 بود که صدای زنگ تلفنم مرا بیدار کرد آقا خیلی بود و از من آدرس منزلمان را می خواست راهنمایشان کردم تا به درب منزل رسیدند . چون اصلا میلی به برنامه نداشتم کوله پشتی ام را هنوز حاضر نکرده بودم به ایشان گفتم صبر کنید تا کوله پشتیم را ببندم
مهدی برادرم ما را با ماشین آقا خلیل تا درب پادگان متروکه سپاه 9 بدر رساند و بین راه هوشیار قنبری و فرزاد باقری را هم با خود بردیم ایشان هم قصد رفتن به پناهگاه پراو را داشتند .
ساعت 7:20 صبح از جلوی درب پادگان حرکت کردیم و خیلی زود تر از انچه که فکر می کردم یعنی در ساعت 12:30 به پناهگاه قله شیخ علی خان رسیدیم یک گروه پر تعداد از بانک کشاورزی و تعدادی هم از کوهپیمایان کرمانشاهی برای صعود قله به پراو آمده بودند . بعد از ما تیم سه نفره ای متشکل از رسول چلنگر پور هادی جهانگرد و آزاد امیری هم به پناهگاه رسیدند . آنها هم قصد ورود به غار را داشتند .
بعد از خلوت شدن پناهگاه و رفتن کوهنوردان با طنابی که دوستان کرمانشاهی برای چاه سوم آورده بودند روی نبشی های داخل پناهگاه کارگاهی دو مرحله ای درست کردم شبیه به آنچه که در چاه سوم غار بود و از آقا خیل خواستم از این دو کارگاه صعود کرده و فرود بیاید . اینکار را انجام دادند و چندین باز خواستم انرا تکرار کند . هیچ گونه مشکلی در بین نبود و در حین انجام کار به من گفتند آقا یوسف من خودم این کار را تمرین کرده ام .
وسایلی را که باید به داخل غار می بردیم کنار گذاشته و استراحت کردیم .
ساعت 6 صبح بیدار شدیم و صبحانه خوردیم لباسها داخل غار را پوشیدیم و صندلی ها را به پا کردیم .
قرار بر این شد من – آقا خلیل – هادی جهانگرد و آزاد امیری با هم داخل غار شویم وبعد از ما و با فاصله زمانی 2 ساعت رسول چلنگر پور هم وارد غار گردد . هادی و آزاد تا چاهای اولیه غار می آیند و رسول انفرادی تا انتهای غار را پیمایش کند .
داخل غار شدیم و سر چاه یک همگی را متوقف کردم و آخرین اتمام حجت خودم را با آقا خلیل کردم :
ببین آقا خلیل من این دونفر ( آزاد و هادی ) را شاهد بر گفته های خودم می گیرم ، تا این قسمت از غار شوخی بود و از این پس کار جدی خواهد شد . شما خود با پای خودتان وارد غار شدید هر موفقیتی را کسب کنی خودت به آن رسیدی و هر اتفاقی که در غار پیش آید خودت مسئول خواهی بود . من تنها در حد یک همراه فقط می توانم طنابهای داخل غار را برایتان بریزم کارگاه ها را چک کنم و به شما نشان دهم چگونه از قسمت های مخلف غار باید عبور کنی . اینجا جایی برای کمک کردن نیست و نباید از من توقع کمک داشته باشی چون من نمی توانم کمکی به شما برسانم .
آب غار به علت بارندگی های اخیر تا حدی افزایش پیدا کرده و این کار را سخت تر خواهد کرد و شما در را رسیدن به انتهای غار و بازگشت خیلی اذیت خواهی شد خیلی و توان بالایی را برای بازگشت می طلبد .
752 متر صعود عمود فنی و 1400 متر طول غار را باید طی کرد در حالی که لباس خیس به تن داری .
حال ببین اگر توان انجام این برنامه را داری که بسم الله و گرنه از همین جا برگردیم و کار را به زمان دیگری بسپاریم با هم دوست شدیم و یک برنامه تفریحی به پراو داشته ایم و هیچ جای نگرانی در بین نیست .
آقا خلیل که احساس کردم حرفهای مرا تا حدی توهین به سابقه کونوردی و هیمالیا نوردی خود می دانست جواب داد هیچ مشکلی از این بابت نیست برویم آقا .
گفتم بسیار خوب پس 6 ساعت پایین می رویم و به هر کجای غار که رسیدیم راه بازگشت را در پیش می گیریم ایشان گفتند شما گفته بودید 7 ساعت
جواب دادم اون برای زمانی بود که یک تیم سه یا چهار نفره باشیم ما اگر خوب حرکت کنیم در عرض مدت 5/3 ساعت باید به انتهای غار برسیم و در نهایت 6 ساعت .
قبول کردند و از چاه یک فرود رفتم . کارگاه های چاه ها را یکی پس از دیگری اماده می کردم و طناب ها را در آن می ریختم آقا خلیل هم خیلی خوب پشت سر من و جلو تر از هادی جهانگرد بدون آنکه چیزی با خودش حمل کند پایین می آمد ( چون کیسه بارش را من حمل می کردم ) . آزاد سر چاه سوم متوقف شد و هادی در کمپ چاه پنج غار. هر چه پایین تر می رفتم بیشتر از اجرای برنامه ناراحت و دلخور بودم این برنامه علی رغم میل باطنیم در حال اجرا بود . دلم می خواست آقا خلیل بهانه ای به دستم می داد تا کار را متوقف می کردم . اگر کند حرکت می کرد اگر ایراد فنی داشت اگر توضیح بی ربطی از من می خواست این کار را می کردم .
ولی افسوس که هیچ گونه مشکلی نبود با آن روحیه بالا خیلی راحت از چاه ها و دهلیزهای غار پایین می آمد و گذرگاهای تنگ و چاهک های بدون طناب را یکی پس از دیگری طی می کرد .
تا اینکه در یکی از چاه های غار عنوان کرد من تشنه هستم اگه امکان دارد مقداری آب به من بدهید .
پرسیدم تشنه ای ؟ گفت : بله و من این درخواست او را بهانه ای برای برگشتن از غار کردم و گفتم شما که از همین اواسط غار که تشنه می شوید تا بیرون امدن از غار خوب دمار از روزگار من در خواهی آورد از بس آب خواهی خواست اینطور نمی شود غار را پیمایش کرد برگرد تا بالا برویم و چهره بسیار عصبانی به خود گرفتم . او که می دانست من بهانه گرفته ام برای برگشتن گفت نه آقا یوسف تشنه نیستم بابا چرا عصبانی می شوی برویم آقا آب نمی خواهم . گفتم نه جدی می گویم اگر مشکلی داری بابت این تشنگی بگو تا از همین جا برگردیم . گفتند نه مشکلی نیست برویم من دیگه تشنه نیستم .
سر چاه 24 کیسه بار خود را جا گذاشتیم و با برداشتن یومار و چراغ اضافی از چاه پایین رفتیم . زیز چاه 24 چند حفره بسیار تنگ که مملو از اب است وجود دارد و بعد از آن حفره ها راهرویی بسیار تنگ است که حرکت در داخل آن به کندی صورت می گیرد و به همین خاطر من همیشه کیسه بار را به جهت سهولت در تردد اینجا می گذارم .
حرکت خوب و بدون معطلی ایشان ، مانع ازاتلاف وقت بود به گونه ای که ما ساعت یک ربع به دوازده ظهر شنبه به حوضچه چاه 26 رسیدیم .
حدود چهار ساعت طول کشیده بود تا به این نقطه از غار برسیم و این خیلی خوب بود زمان برگشت باید حدود 10 ساعت و قابل افزایش تا 16 ساعت می باشد بعبارت دیگر با خود گفتم اگر تا 16 ساعت دیگر و یا حتی تا 18 ساعت دیگر از غار خارج شویم هیچ مشکلی پیش نخواهد امد و به همین خاطر خوشحال شدم .
عکس مرحوم فریدون اسماعیل زاده را در کنار دیگر پلاک های داخل غار نصب کرد و چند عکس یادگاری از آنها گرفت و من هم چند عکس و یک تیکه فیلم از خودش گرفتم . حدود نیم ساعت توقف داشتیم و بلافاصله حرکت به سوی بالا را در پیش گرفتیم سر چاه 25 که رسیدیم رسول چلنگر پور هم در راه رسیدن به انتهای غار به ما رسید و بعد از چند لحظه صحبت کوتاه از هم جدا شدیم .
آقا خلیل جلو تر از من حرکت می کرد و به راحتی سوراخ های بسیار تنگ زیر چاه 24 را طی کرد سر چاه 35 متری 24 که رسیدیم جهت استراحت توقف کرده و مقداری مواد غذایی و ماءالشعیر خوردیم توقف باعث سرد شدن بدن آقا خلیل می شد لباس های بادگیرش کاملا پاره شده بود و آب زیادی به بدنش نفوذ کرده بود . گفت راست می گویی که باید حرکت کنم ، من الان احساس سرما می کنم من جلوتر حرکت می کنم و رفت .
رسول چلنگر پور نیامده بود و من نگران او شده بودم نمی دانستم چکار کنم ایشان هم برای بار اول به غار می آمد . چاه 24 از سه قسمت تشکیل شده یکی از ان قسمت ها را پایین رفتم که صدای آمدنش شنیده شد صبر کردم تا آمد و اورا جلوتر از خودم به سمت بالا فرستادم .
و قبل از او آقا خلیل بود .
بین چاه 23 تا 19 مسیر سی و نه پله که متشکل از چاهک های کوچک وبزرگی است که تقریبا همگی آنها را باید بصورت تنوره ای و تلاش دوطرفه یا بعضا به صورت سنگ نوردی باید طی کرد . و این مستلزم داشتن کتف های نسبتا قوی و استقامتی است .
تعدادی از ان چاهک ها را رد کردیم تا به چاه 15 متری 22 رسیدیم . تا اینجای غار آقا خلیل هیچ مشکلی نداشت و تقریبا خوب حرکت می کرد .
دوست داشتم هر سه با هم بالا برویم و به همین خاطر به آقا خلیل گفتم برو بالا .
آقا چلنگر پرسید امکان دارد من جلوتر بروم و ما مخالفتی نکردیم .
بالا رفت و زود تر از ما راه افتاد پشت سر او آقا خلیل حرکت کرد و به ایشان گفتم منتظر من نشو رسیدی سر چاه حرکت کن تا به رسول برسی .
هنوز خیلی از چاه 22 فاصله نگرفته بودیم که آقا خلیل در یکی از چاهک ها متوقف شد از من کمک خواست و من گفتم آقا خلیل مگر اول کار برای شما روشن نکردم که نمی توتنم کمکی به شما برسانم .
ولی با این حال از چاهک بلندی که جلویش ایستاده بود بالا رفتم و او تسمه پا رکاب یومارش را بالا فرستاد انرا به دست گرفتم و محکم کشیدم . یک قدم برداشت ولی دیگر نمی توانست با گرفتن گیره های چاهک خود را بالا بکشد درحالی که پشتم از فشار وزن سنگین او به درد آمده بود فریاد می زدم زود باش بیا بالا الان از دستم رها خواهی شد . ولی هیچ تقلائی نمی کرد و شاید چند دقیقه به همین وضعیت گذشت ارام اورا پایین فرستادم .
در این حین صدای رسول چلنگر هم از بالا به گوش می رسید . تصمیم گرفتم از ایشان کمک بخواهم به خلیل گفتنم همینجا بمان تا به رسول برسم .
مسافت بین خلیل تا رسول را بالا رفتم او هم زیر یکی از بد قلق ترین چاهک های غار متوقف شده بود از ایشان خواستم طناب پلاستیکی نارنجی رنگی را که تیم بچه ها دانشگاه تهران در یکی از چاهک های غار نصب کرده بود باز کند و پایین بفرستد و صبر کند تا خلیل را به اینجا بیاورم به او گفتم که نمی تواند بالا برود صبر کن تا با هم حرکت کنیم . پذیرفت و من دوباره به پایین برگشتم . سرچاهک که رسیدم طناب را از زیر بغل چپ و دور گردن رد کردم و پایین فرستادم و از بدنم به عنوان کارگاه استفاده کردم چون هیچ کارگاهی اونجا نبود . باقی طناب را پایین فرستادم تا روی آن یومار بزند .
یومار و کرول خود را به آن وصل کرد و بالا آمد . پشتم زیر فشار وزن خلیل داشت خورد می شد ولی هیچ عجله ای از طرف او نمی شد و من مرتب می گفتم آقا خلیل کمرم در حال شکستن است تمام وزنت الان روی کمر من است زود باش بیا بالا . ولی افسوس که نمی توانست نمی دانم چرا ؟
دیگر توان من تمام شد و با قرار دادن شنه ام روی لبه چاهک اورا پایین فرستادم . از چاهک پایین رفتم و با تکیه دادن به دیواره چاهکی که آب از آن پایین می آمد برایش دستهایم را قلاب کردم وگفتم بیا برو بالا و سریع هر چه توقف کنی بیشتر انرژیت را از دست خواهی داد .
بعد از بلند شدن روی دستم گفتم پایت را روی شانه ام بگذار و با این کار توانست لبه های چاهک را بگیرد و برگشتم پشت پایش را گرفتم و به سمت بالا هل دادم از چاهک های دیگر هم به همین منوال بالا می رفت تا به رسول رسیدیم . زیر پای رسول را گرفتم و او بالا رفت و برای خلیل من همین روش قبل را انجام دادم و از بالا هم رسول کمک می کرد تا از چاهک ها بالا برود .
یکی پس از دیگری چاهک ها را به این صورت جلو می رفتیم گاهی پا روی زانوی من می گذاشت گاه روی شانه هایم و گاه برایش قلاب می گرفتم و هر بار وزن 80 کیلویی اش را به امید اینکه بتوانم اورا از غار سالم بیرون ببرم تحمل می کردم .
خیلی خسته ولی اصلا روحیه اش را از دست نداده بود . ابتدا من سعی می کردم با داد و بی داد اورا مجبور به بالا رفتن کنم روشی که برای همه کسانی که در پیمایش غار با من بودند و خستگی را بهانه ای برای تنبلی خود می کردنند و البته همیشه هم جواب خوبی از آن گرفته بودم . اما وقتی متوجه تخلیه انرژی او شدم روشم را عوض کردم و سعی کردم با تشویق کردن اورا به ادامه کار دلگرم کنم . و از او می خواستم از با توصل به حضرت علی (ع ) توان مضاعفی را در خود ایجاد کند . فریاد می زدم بگو یا علی بگو یا علی ....
وقتی به چاه 18 رسیدیم تا حدی خوشحال شدم که 39 پله را طی کرده ایم . جلوی مقبره امیر و ویکتوریا رفتیم مقداری مواد غذایی به او دادم و بعد از مدت زمانی استراحت به ترتیب از چاه 18 صعود کردیم ابتدا رسول سپس خلیل و آخر من بالا رفتم تمام حرفم این بود که وقتی بالا رفتید منتظر من نمانید و به جلو بروید .
چاه 17 را هم صعود کردند و زیر چاه 16 توقف کردیم . با اشاره به زیر چاه 17 به رسول گفتم اینجا جایی بود که امیر احمدی دار آن جان خودشو از دست داد و ارام آرام سرد شد . خلیل نمی تواند این چاه ( منظوره چاه 42 متری 16 بود) را صعود کند . پرسید خوب چکار کنیم ؟
گفتم باید استراحت کند و یکی از ما دوتا باید برای آوردن مواد غذایی بیشتر و چایی گرم و همچنین پوشاک بالا برود .
و چون رسول خودش برای اولین باری بود که تا انتهای غار را پیمایش می کرد تصمیم گرفتم خودم این کار را انجام دهم و به او تاکید کردم اصلا ترکش نکند .
پرسید رفت و برگشت تو چقدر طول می کشد ؟
جواب دادم حدود 6 ساعت .
ساعت نداشتم انها گفتند ساعت 5/9 است ( 5/9 شب شنبه ) خیلی سریع از چاه 16 بالا آمدم و ارواره های جهنمی را طی کردم در حین بالا رفتن از خدا خواستم توانی را برای رفت و برگشتم به من بدهد تا شرمنده دوستانم نباشم . از چاه های 14 و 13 و 12 و تراورس اول و ...................عبور کردم تا اینکه به دهانه غار رسیدم هوای صاف و بسیار سرد بیرون غاربا سی چهل سانت برفی که باریده بود دیگر برایم جاذبه ای نداشت با لباسها و کفش خیس به سمت پناهگاه به راه افتادم ساعت 5/11 شده بود و داخل پناهگاه آزاد امیری تنها بود . تلفن رسول را پیدا کردیم و بعد از روشن کردن آن بلافاصله هادی جهانگرد تماس گرفت موضوع را به اطلاع او رساندم و از او خواستم تماسی با فرزاد باقری ، هوشیار قنبری و هر کس دیگری که می تواند در این ارتباط کمک کند بگیرد و یک تیم با کلیه لوازم امداد و نجات شامل البسه خشک ، گاز ، مواد غذایی دارویی ، طناب ، تراکشن ، قرقره و هر آنچه لازمه امداد و نجات است تهیه و در اسرع وقت به غار بفرستد . لباسهای خیس را درآوردم و آزاد یک دست لباس خشک به من داد و مقداری چایی گرم و سوپ . مقداری مواد غذایی از جمله شکلات و کشمش و چند لقمه حلوا خانگی ، چند قرص مولتی ویتامین فارماتون ، یک کپسول گاز ، یک کتری ، چایی و قند،کبریت ، یک بطری آب ، یک دست بادگیر و یک کنسرو ذرت برداشتم و به سمت چاه 16 غار به راه افتادم ساعت الان 1 صبح یکشنبه شده بود .
بی انکه در جایی توقفی کنم خود را به چاه 16 رساندم رسول و خلیل خوشحال شدن از برگشت من .
ساعت حدود 3صبح شده بود و من طبق قولی که داده بودم درمدت ۶ ساعته دوباره به اینجا برگشتم .
سریع چایی درست کردیم و چند چایی داغ به خلیل دادیم و مقداری حلوا و مواد غذایی دیگر و همچنین قرص مولتی ویتامین لباس بادگیری را که آورده بودم به او دادم که بپوشد. بعد از آن گاز را بین پاهایش روشن گذاشتیم و پتوی اضطراری را که به همراه داشتیم روی خود کشیدیم . سه ساعت دیگر به همین وضعیت گذشت و رسول پیشنهاد داد بالا برویم قرار بر این بود که در کمپ چاه 15 توقف کنیم تا نیروهای امدادی برسند از آقا خلیل وضعیتش را پرسیدم . ابراز رضایت کرد و گفت مشکلی ندارم . د ر چند مورد من سطح هوشیاری اورا می سنجیدم و ایشان هیچ مشکل خاصی نداشت رسول از چاه 16 صعود کرد و بعد از او خلیل بالا رفت و خیلی طول کشید . وسایل و ذباله های خود را جمع کردیم و آنجا را به قصد رفتن به کمپ ۱۵ غار ترک کردم .
آرواره های جهنمی را هم رد کرده و به چاه 15 رسیدیم هر سه خود را به کمپ رساندیم و من صندلی غار نوردیم را درآوردم و اینجا رسول از ما جداشد . به او سفارش کردم که حتما به تیم امداد بگو سه عدد کپسول گاز ، لباس خشک ، دارو ، آب ، سوپ ، و مایعات و وسایل حمل مجروح را با خود بیاورند . آقا خلیل می گفت بابا تیم امداد لازم نیست مقداری استراحت کنم می توانم بیام بالا . مشکلی نیست . و داشتن این روحیه بالای او تا حدی ارامم می کرد .
ساعت حدودا 10 صبح روز یکشنبه شده بود . پس از رفتن رسول داخل آن ذباله دانی به امید کمک نشستیم . گاز تمام شد و من از بنزینی که آنجا بود داخل قوطی کنسروی ریختم و روشن کردم پتوی اضطراری را هم روی سر خود کشیدیم . خیلی زود بنزین تمام می شد و مجبور بودم مجددا بنزین بریزم و در یکی از این مراحل پتوی اضطراری سوخت و از بین رفت . زمانی که روشن بود خلیل می گفت عجب مزه ای می ده آقا یوسف نه ؟ و من نگران از وضعیت خودمان حالی برای لبخند زدن هم نداشتم . لباسهاییش در حال خشک شدن بود و چند شکلات بزرگ به او دادم که خورد همچنین آب . مرتب به ساعتی که آزاد داخل پناهگاه به من داده بود نگاه می کردم تا ببینم چقدر از رفتن رسول گذشته است .
ساعت به 12 که رسید نگران شدم . پس چرا این بچه ها نمی آیند . شاید اصلا حرف و استمداد کمک مرا هم جدی نگرفته باشند . نه حتما میایند . ولی اگر نیایند چکار کنم ؟ خدایا خودت کمک کن .
بدنم سرد می شد و به شدت می لرزیدم . و خلیل هم می گفت خیلی احساس سرما می کنم برویم بهتر است . هر چند می دانستم حرکت کردن از توقف بهتر می باشد ولی او نمی توانست مسافت اینجا تا دهانه غار را بالا برود . بخصوص تراورس بین چاه 11 و 12 . پس به او می گفتم نه باید منتظر تیم امداد بشویم .
ولی اگر بر اثر توقف و سرد شدن بدنش خدای نکرده بمیرد چی ؟ همه می گویند چرا اورا حرکت ندادی و به سمت بالا نبردی ؟
شاید این تیم امداد حالا حالا ها نیاید پس چکار کنم ؟
نه باید همین جا بمانیم این بهترین راه است به زودی تیم امداد از راه خواهد رسید .
دو عدد فوم پلاستیکی را کنار هم گذاشتم و به او گفتم روی این فوم ها داراز بکش بهترین چیز برای تو الان خوابیدن است و بعد روی او را با گونی هایی تمیزی که سال 81 کاظم برای نظافت غار آورده بود پوشاندم و یک گونی بزرگ دیگر که گلی هم بود روی آنها کشیدم تا حرارت بدنش را از دست ندهد . و خودم مرتب راه می رفتم تا گرم شوم .
چراغ قوه ام را هر چند وقت یک بار خاموش می کردم تا اگر بتوانم چند دقیقه بخوابم ولی فورا سرما تا مغز استخوان پیش می رفت . صدایش می زدم آقا خلیل خوابیدی ؟ جواب می داد نه احساس سرما می کنم برویم .
صدای ریزش آب از زیر چاه 14 که به چاه آوازه خوان لقب گرفته مرتب باعث می شد فکر کنم بچه ها دارند می آیند . ولی افسوس که کسی نبود .
ساعت 4 شده بود که خلیل گفت برویم من وضعیتم خوب شده . دستهایم را ببین هیچ مشکلی ندارند می توانم گیره بگیرند و راحت می توانم حرکت کنم . مانده بودم چه بگویم ما حدود 6 ساعت اینجا بودیم تا حالا باید تیم امداد می رسید . ولی اگر نیامدند چه ؟ بلاخره تصمیم گرفتم از چاه 15 فرود امده و مسیر برگشت را در پیش بگیریم .
( کمپ 15 در جایی بالاتر از مسیر جریان آب قرار دارد و مسیر جریان آب بعد از مسافتی از زیر چاه 14 بن بست می گردد وبرای ادامه غار باید حدود 7 یا 8 متر صعود کرد تا به آرواره های جهنمی رسید )
چاه چهاردهم با طول 8 متر را به سختی بالا آمد . بین چاه 14 تا 13 سه عدد چاهک بلند قرار دارد که از سه تا چهار متر ارتفاع دارند .
دیگر توان صعود از آن چاهک ها را نداشت . بالا رفتم و یومارم را به طناب پلاستیکی سبز رنگی که به یومارش را به آن انداخته بود نصب کردم و با خم کردن زانواها و کمرم به سمت پایین تا انجا که می توانستم قبضه یومار را پایین فرستادم . و با گفتن یا علی کمرو زانویم را راست می کردم حدود نیم متر بالا می آمد و گفتم خودت را نگهدار تا یومار را پایین بفرستم وباز زانو و کمرم را خم کردم تا دسته یومار را پایین بفرستم به این طریق از ان سه چاهک بلند بالا آوردمش .
تا به زیر چاه 13 رسیدیم یک گونی که مقداری آشغال در آن بود در گوشه ای از غار که محل ریزش آب نبود قرار دادم و از او خواستم انجا بنشیند .
یک کنسرو ذرت برایش باز کردم و باقی مانده آبی که داشتیم برایش گوشه ای قرار دادم و باقی مواد غذایی را هم کنار دستش گذاشتم . گفتم من باید برای آوردن کمک بالا بروم ، ببینم تنها بمانی از چیزی نمی ترسی ؟ جواب داد نه بابا خیالت راحت از او خواستم تا انجا که می تواند از ان شکلات ها و کنسرو ذرتی که برایش گذاشته بودم بخورد . و با دلهره بسیار دوبار عازم دهانه غار شدم الان ساعت 45/4 بعد ازظهر روز یک شنبه شده بود . خیلی سریع از چاه ها بالا می رفتم و خود را به زیر چاه 6 رساندم صدایی از بالا میامد . متوجه شدم بچه های تیم امداد هستند ، صبر کردم تا از چاه فرود آیند ساعت 20/5 بعد ازظهر یکشنبه شده بود . پیمان یاوری و برادرش بودند
اوضاع را برایشان تشریح کردم و به راه افتادیم . کیسه بار سنگینی با خود آورده بودند . شامل وسایل امداد رسانی و گاز و .......
وقتی که به چاه 13 رسیدیم جلوتر از آنها پایین رفتم و بطری نوشابه انرژی زایی که خود آقا خلیل زیر چاه 10 گذاشته بود وبرایش آورده بودم به او دادم . تقریبا نصف بیشتر آنرا خورد و از کنسرو ذرتی که برایش گذاشته بودم حدود یک سوم آنرا خورده بود . پرسید تراکشن آورده اند که مرا با آن بالا بکشند ؟
جواب دادم همه چیز آورده اند نگران نباش .
پس از رسیدن پیمان و برادرش با آنها احوال پرسی کرد و همچنین عذر خواهی به خاطر اینکه برای او به زحمت افتاده اند . پیمان یاوری سئوالاتی از او برای سنجش میزان هوشیاریش پرسید و آقا خلیل همه را به درستی جواب داد . و همچنین اینکه ایشان می توانست به راحتی از نوشابه انرژی زای خودش بخورد تصمیم گرفت ایشان را به جای بهتری مثلا زیر چاه 10 که امکان برقراری کمپ موقت هست منتقل کند .
در جواب سئوال من هم که پرسیدم لباس خشک به او نمی پوشانی و یا دارویی تزریق نمی کنید ؟ جواب دادن نه لازم نیست وضعیتش مناسب است حتی از ایشان پرسیدم جای نگران نیست ؟ نمی میرد ؟ جواب داد نه
خوب طبعا چون ایشان در دوره هار مختلف امداد و نجات شرکت کرده بود و می دانست کار خود را چطور انجام دهد دخالتی نکردم و کار را به وی سپردم . از چاه سیزده صعود کردیم و مسعود برادر پیمان پایین ماند . کارگاه حمل مجروح را برقرار کردیم و با قرقره اورا بالا کشیدیم . بین چاه 13 تا زیر چاه 12 شکافی چند متری است که یک رشته طناب سفید رنگ در آن آویزان است به کمک طناب چاه 12 و با همان طناب سفید رنگ اورا به زیر چاه 12 اوردیم . زیر چاه استراحت کرد و مجددا من و مسعود از چاه بالا رفتیم . به تدریج توان خودش را از دست می داد و دیگر مانند چند ساعت پیش نبود نمی توانست راه برود . به بالای چاه 12 انتقال پیدا کرد و از چند چاهک زیر تراورس اول به کمک طنابی سبز رنگ که از زیر چاه 11 به وسیله میخی جهت عبور از تراورس اول نصب شده بود به بالا کشیده شد . در این حین تیم دوم امداد متشکل از فرزاد باقری ، هوشیار قنبری و حمید امیری از راه رسیدند . با او صحبت کردند و آقا خلیل هم جواب آنها را می داد . حتی به خوبی یادم هست پیمان در این موقع از او سئوال کرد آقا خلیل من خیلی زود فراموش می کنم دخترت چند سال دارد که جواب داد 23 سال و........
من که دیگر رمقی در بدن نداشتم از تراورس مقداری بالاتر رفتم و جلوتر از همه ایستادم . دیگر خلیل را نمی دیدم و فقط هر از چند گاهی در زمانی که بچه ها اورا بالا می کشیدند صدای ناله های خفیفی را از و می شنیدم . پاهایم را در طرفین تراورس قرار داده بودم و گه گاه چرت می زدم و بیم اینکه از انجا به کف تراورس سقوط کنم می رفت به همین خاطر چند بار به زیر چاه 11 رفتم و برگشتم تا خواب از سرم بپرد و کاملا هوشیار باشم .
تراورس اول یکی از بد ترین جاهای غار برای عبور و مرور است و حتی انسان سالم و سرحال هم به سختی می تواند از این قسمت مسیر عبور نماید . چه برسد به اینکه بخواهی در آن موقعیت نامتعادل مجروحی با وزن 80 کیلو گرم را حمل کنی . مدت زیادی تلف شد و در این بین صدای ناله های خفیف خلیل را نمی شنیدم . پرسیدم بچه ها وضعیتش چطور است ؟ من صدایش را نمی شنوم گفتند مشکلی نیست صدایش کمتر شده .
دقایقی بعد صدایش کردم آقا خلیل ؟ آقا خلیل ؟ جوابی نشنیدم و از بچه ها خواستم وضعیتش را برایم باز گو کنند . گفتند بی هوش شده الان میاریمش زیر چاه 10 واونجا بهش رسیدگی خواهیم کرد .
خدا خدا می کردم نمرده باشه و مرتب دعا می کردم .
دیگر طاقت نداشتم وقتی که جلوتر آمد و دیدم تکانی نمی خورد یومارم را به طنابی که به او وصل بود انداختم و با تمام توان کمک کردم تا بیارمش پیش خودم . و مرتب به بچه می گفتم زود باشید کاری کنید اورا بالا بکشیم . و به هر زحمتی که بود به بالای تراورس اول رسید و با کمک همون طناب به زیر چاه 11 آمد نبضش را گرفتم و احساس کردم تمام دنیا روی سرم خراب شده . بازهم از چاه 11 اورا بالا کشیدم و در گوشه ای از زیر چاه 10 که محل ریزش آب نباشد قرارش دادیم . چند نفر از بچه ها علائم حیاتیش را بررسی کردند و همه گفتند که فوت کرده است .
نمی دانستم چکار کنم ؟ چطور ممکن بود ؟ چرا ؟ و هزار سئوال دیگر در ذهنم می چرخید و باز به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم .
بچه ها اصرار می کردند که برو بالا دلم می خواست کنارش باشم من همنورد او بودم چطور غار را بدون او ترک می کردم این از انسانیت و مروت به دور بود . هرگز غار برایم اینقدر تنگ و غریب نبود داشتم خفه می شدم بغض امانم را بریده بود و نمی توانست کاری کنم دستم را روی سینه اش قرار دادم مثل سنگ های داخل غار سرد سرد بود .
بچه ها به زور مقداری از مواد غذایی که به همراه آورده بودند به خورد من دادند و مرا از چاه 10 بالا فرستادند و باقی هم پس از من بالا آمدند .
دیگر زمان از دستم گذشته بود و نمی دانستم در چه زمانی و ساعتی در حال فعالیتم . ولی می دانم ساعت حدود 4 یا 5 صبح روز دوشنبه به پناهگاه رسیدیم و..............................
هر ده انگشت پایم به شدت درد می کرد و ناخون دوتا از انگشتان افتاد . دست ها و پاهایم به شدت متورم شدو تا چندین روز به همین وضعیت باقی ماند. بعد از پایین آمدن از کوه به وسیله بالگردبرای معاینه پاهایم به بیمارستان اعزام شدم که دکتر مقداری پماد و قرص برایم تجویزکرد و گفت تا مدتی با اب داغ پاهایت را نشور و ........

